سفرنامه فرنگ، روز نهصدوچهلم
سفر شروع شد.خفقان سرمای پاریس گذشته است انگار مدتی.پیشنهاد دوستی برای سفر به جنوب مغتنم بود پس سفر شروع شد.اتومبیلی به کرایه گرفتم برای سه روزآخر هفته به قرار صدو هفتاد یورو. سواری نو بود ،مشکی براق.خاکستری بوی پلاستیک وپارچه ذهن را می انباشت.نگاهی و وراندازی ،بزرگتر از آن بود که انتظار می رفت. نعش کشی بود که نعش دو خسته از کار روزانه را می خواست ببرد به جنوب بیاندازد ور دل آفتاب مارسی تا بلکه جانی بگیرند.
قصه روشن کردن سواری خودش حکایتی شد. طول کشید تا دوتایی عقل روی هم گذاشتیم تا بفهمیم که باید کارت کلید را در شکافی قرار دهیم و دگمه ای را فشار دهیم ،هیچ چیز این شیوه راه انداختن ماشین به کلید چرخاندن های مرسوم نسل قدیم نمی برد.سواری با صدای ناله ای از سر اعتراض روشن شد،از خواب بیدارش کرده بودیم،بیچاره سواری، خسته بود گویا،تازه شاید سواری داده بود به مسافرین دیگر. شاید نو بود ناز می کرد ،خیلی ساده،کرشمه می آمد با ما. راه افتاد آخر ولی هنوز پا نمی داد،دو سه دور در همان پارکینگ ما را دور خودمان چرخاند تا مارا به میدان رساند،سرکشی می کرد،ناز می کرد.
برج ساعت ایستگاه قطار سینه یه سینه س...