<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-4095489955806477287</id><updated>2011-08-21T17:37:15.116-07:00</updated><title type='text'>گنبد مینا</title><subtitle type='html'>سفرنامه ونوشته های کامبیز مشتاق گوهری</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://kmgohari.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmgohari.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>یرهوگ گوهری</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06451109114942150764</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TKPfebcHYLI/AAAAAAAABUY/sdgeHQrZEeM/S220/22.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>19</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4095489955806477287.post-1286505741942641103</id><published>2010-08-08T03:57:00.000-07:00</published><updated>2010-08-08T03:59:13.554-07:00</updated><title type='text'>تهران</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;ساعت هفت صبح تهران بودم در میدان آرژانتین، سفر بپایان رسیده بود،بیست و هفتم ژوئیه دو هزاروده ، پنجم امردادماه هزارو سیصدوهشتادو نه خورشیدی ،فاصله پاریس تا تهران را در مدت دو هفته طی کرده بودم و بجز فاصله بوداپست تا آتن باقی مسیر زمینی با اتوبوس و قطارطی شده بود،درنوع خود سفری جالب و بیاد ماندنی بود، نوبت آینده تجربه دیگری خواهد بود، پس تا نوبتی دیگر.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4095489955806477287-1286505741942641103?l=kmgohari.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmgohari.blogspot.com/feeds/1286505741942641103/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4095489955806477287&amp;postID=1286505741942641103' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/1286505741942641103'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/1286505741942641103'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmgohari.blogspot.com/2010/08/blog-post_8235.html' title='تهران'/><author><name>یرهوگ گوهری</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06451109114942150764</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TKPfebcHYLI/AAAAAAAABUY/sdgeHQrZEeM/S220/22.jpg'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4095489955806477287.post-4895686910551714849</id><published>2010-08-08T03:56:00.000-07:00</published><updated>2010-08-08T04:50:01.972-07:00</updated><title type='text'>تبریز</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;به تبریز رسیدیم، ترمه گسترده شهر در میان رج های سرخ کوه های حاشیه ، فرو می رفت شهربه سنگینی در دل زمین سرخ ، شاید هم این زمین بود که می بلعید آرام آرام شهر را، بلیط تهران را برای فرداخریدم به 14000تومان ، می رفتم تا عمو وعموزادگان را ببینم وشبی رادر شهر سر کنم، بازهم تاکسی ،با دو هزار تومان به خیابان هفده شهریور و کوچه مشتاق رسیدم، کوچه ای که بنام خانواده مشتی علی آقای مشتاق بود در تبریز به حرمت خوشنامی اش در سال های دور، پدربزرگ قره داغی بود از همولایتی های ستارخان، سری پرسودا داشت، به سفر و عاشقی گذرانده بود یک چند روزگار را، ماشین که به ایران آمد ،هوایی شد، یک چند تایی ازین مرکب های آتشین مهیا کرده بود و زده بود به جاده، حاجی می برد به عربستان، حرمتی داشت بین مردم، به همین حرمت کوچه خانه اش را بنامش کردند، وهست هنوز.&lt;br /&gt;شبی را با خویشان گذراندم، روز رابا عکاسی در بازار تبریز آغاز کردم، بازاری که روزی بزرگترین بارانداز کالا در مسیر جاده ابریشم بود و هنوز هیبتی داشت از شکوه پیشینش، در راسته ای از بازار بوی تنباکوی مرطوب وصدای قل قل منظم پک های قلیان مرا از پله های قهوه خانه ای بالا کشید، سالنی کوچک روی پشت بام بازار نزدیک تیمچه مظفری ،ردیف میزهای فلزی که با نبشی های آهنی به شیوه ای ناشیانه ساخته شده و با قطعه سنگ هایی سفید پوشانده شده بودند، میزها دورتادورسالن چیده شده بوند، مردان میانسال و پیر دورتادور بر نیمکت هایی از همان جنس نشسته و هرکدام قلیانی را چاق می کردند، چای خواستم شاگرد قهوه چی که جوانی هشیار بنظر می آمد یکی از چای های دستش را روی میز من گزارد ورفت تا به دیگر مشتریان برسد در بازگشت از من پرسید که آیا برای جشنواره فیروزه عکاسی می کنم، جشنواره ای که از عکاسان جوان در تبریز دایر بود درهمین روزهای سفر، که جواب دادم نه، پیدا بود که دراین چند روز تنها من نبوده ام که با دوربین ونگاهی کنجکاو به قهوه خانه اش سر کشیده ام، چای را خوردم و صد تومان پول چای را به پدر شاگرد قهوه چی که بر صندلی مقابل ورودی نشسته بود دادم، قلیان بزرگی مقابل قهوچی بود و باشی بزرگ و بی انتها را می کشید.&lt;br /&gt;از بازار بیرون زدم، دنبال ارگ می گشتم ، ارگ علیشاه این عریضترین دهانه پوشانده شده با آجر در معماری ایران،از خیابان تربیت که پیچیدم ایوان عظیم ایلخانی راباه همه شکوهش مقابلم دیدم،از آخرین باری که این بنارادیده بودم سال ها می گذشت، مجموع مصیبت های برنامه ریزی شده بود در کنارش، ازگودی که کنده بودند برای مصلی تبریزو ساختندش دراین سال ها تا سوله ای کارگاهی که تن می سایید به دیوار ارک ، بنای مصلی با بیقوارگی در مایه سیمای باقیمانده ارک بنا شده بود، معمار بینوای مصلی سعی کرده بود تا این همانی نزدیکی بین مصلی و بلند بالای ارک ایجاد کند، نوعی پوزش بود از پذیرفتن این سفارش کار، لابد اجبار بوده، وگرنه می دانم که تبریزیان ارک را قسمتی از هویت خود می دانند و اینگونه رها کردن بنا، غریب در محاصره ساختمان های نوی آجر سه سانتی با غیرتشان نمی سازد، می گویند که مفتی شهر در دفاع از آنچه رفته بر سر این ارک گفته که:مسجد، مسجد شد، خلاص +، این استدلال از جمله آن استدلال هاست که مرد می خواهد اعتراض کند برحجت گوینده اش، والبته که چون حکایت خراسانی خر گم کرده عبید زاکانی، در این روزگار ما چندان هم که می نماید مرد نیستیم، یعنی مردمردنیستیم.&lt;br /&gt;وقت سفر بود، عموزادگان محبت کردند وتا پای ماشین آمدند ، این هم از شیرینی فامیل بازی های ایرانی است که جای دیگر نمی توان آنرا سراغ گرفت، اتوبوس راه افتاد، نیم ساعت گذشت، شاگرد شوفر جوانی خوش سیمابود که آرایشش به هنرپیشه های فرنگی می ماند، پسرک فیلمی در دستگاه پخش گذارد، دختر میلیونر، دوساعت از ابتذال حیرت انگیزفیلم در عذاب بودم تا فیلم بپایان رسید،پسرک را صدازدم،آمد، نشست بر صندلی خالی کنارم، پرسیدم تو خودت چنین فیلمی را می پسندی، گفت نه، گفتم پس چرا مارا به این فیلم مبتلا کردی ، گفت که این مسافرها که اعتراضی ندارند، شما اولین نفر هستید که اعتراض کرده اید،نگاه غریبی داشت پسرک، انگار می گفت کجایی عمو، مگر تو این مملکت زندگی نمی کنی؟ دیدم مجادله بیشتر با پسرک وقت تلف کردن است، پسرک همین اندازه که با آن هیبت ما را میهمان سفری شبانه کرده بود منت داشت بر سر ما ، خوابیدم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4095489955806477287-4895686910551714849?l=kmgohari.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmgohari.blogspot.com/feeds/4895686910551714849/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4095489955806477287&amp;postID=4895686910551714849' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/4895686910551714849'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/4895686910551714849'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmgohari.blogspot.com/2010/08/blog-post_4527.html' title='تبریز'/><author><name>یرهوگ گوهری</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06451109114942150764</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TKPfebcHYLI/AAAAAAAABUY/sdgeHQrZEeM/S220/22.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4095489955806477287.post-4761451257824678290</id><published>2010-08-08T03:55:00.000-07:00</published><updated>2010-08-08T04:42:06.468-07:00</updated><title type='text'>دوبایزید</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TF6X6lQFG9I/AAAAAAAABS0/C3uDMQh8ySM/s1600/2.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5503002827381087186" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 235px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TF6X6lQFG9I/AAAAAAAABS0/C3uDMQh8ySM/s400/2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a name="OLE_LINK33"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a name="OLE_LINK32"&gt;اتوبوس با آن هیبت غریب در آن روستای مرزی به سفینه ای شبیه بود که از سیاره ای دیگر آمده بود،ماراپیاده کرد و در کوچه های خاکی گم شد.&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;در پیاده رو منتظر مینی بوس های کوچکی بودیم که باید مارا تا مرز بازرگان و گمرک دو کشور می بردند، سی کیلومتر فاصله را با کرایه 10 لیر طی می کردند این مینی بوس های کوچک اسقاطی، آدم را یاد مینی بوس های لاهور و دهلی می انداختنداین چهارچرخه های کهنه.&lt;br /&gt;چای را مهمان دوست ماکویی بودم، آخرین لیرهای ترک خرج شده بود، وازین به بعد باید اسکناس هایی را که از سفر پیشین به ایران مانده بود را خرج می کردم، گپی زدیم با جوان آذری که دلی پر داشت از مقایسه دو سرزمین ایران وترکیه، می گفت: نگاه کن این راننده های ترک را ، شادند و دلخوش، کمی آنسوتر این مرز، در ایران،همه چیز هم که باشد این دلخوشی کیمیاست. دوسالی بود که در ایران نبودم و عادت کرده بودم به زندگی در فرنگ،نمی توانستم به تمامی بفهمم حسش را،ولی یاد آن شعر مشهور شفیعی کدکنی افتادم که اخیرا شنیده ام:&lt;br /&gt;کودکی بنام شادی گم شده است&lt;br /&gt;با چشمان روشن براق و موهایی به بلندای آرزو&lt;br /&gt;هر که ازو نشانی دارد مارا کند خبر&lt;br /&gt;این هم نشان ما&lt;br /&gt;یکسو خلیج فارس&lt;br /&gt;سوی دگر خزر&lt;br /&gt;نقل ،همان نقل جوان آذری است، عجیب بود این همانی شعر کدکنی و احساس جوان آذری، حالا نیشابور کجا ماکو کجا، همدلی عمیق است این میان، دربین ایرانیان بر سر دردهای مشترک.&lt;br /&gt;مینی بوس را که سوار شدیم دوستی تازه پیدا کرده بودیم جوان خوش سیمایی که از ارومیه می آمد، قاچاق می کرد، بیشتر سیگار ولی پیش آمده بود که گازوئیل و موبایل هم آورده وبرده بود به دو سوی مرز،گازوئیل از ایران به ترکیه و موبایل از ترکیه به ایران، انرژی در برابر تکنولوژی، کاری که در مقیاسی بزرگتر دولت هایمان کرده اند دراین سالهای پس از کشف نفت، دلش پر بود این یکی هم از بیدادهایی که برسرش رفته بود و می رود، که به جوانی بجای هر کاری دیگر تن به خطرهایی ازین دست می داد که گاهی هزینه اش قمار زندگی است.&lt;br /&gt;کرایه نگرفت راننده مینی بوس، گویا بلیطی که در آنکارا خریده بودم شامل گذر از دوبایزید تا مرز بازرگان هم می شد،راه افتادیم در میان دشتی که افق تا افق گسترده بود ،جامه مخمل خارهای خاک راه راه قهوه ای و سبز عقیق و کهربا بود بر آن زربفت دشت،از برابر کوه آرارات و شکوه بیمانندش می گذشتیم، افتاده بود بر کنار مرزایران، گویی در اسارت مانده بودبعد جنگ چالدران،غنیمت ترکان عثمانی سخت غریبی می کرددراین گوشه خاک، مانده بود تنها در انتهای فلات، ازعظمت آرارات و این غربت عمیق دلم فشرده شد، چون نسیمی ره گم کرده از دامن آرارات گذشتیم.&lt;br /&gt;گمرک بازرگان ترکیبی از مکعب های سنگین، کدر و پوشیده از گرانیت ،که به شیوه معماری این روزهای ایران ، با اجرایی نسبتا متوسط ساخته شده بود ، نشانی بود از فقر تکنیک بنایی در آن سرحد مرز ، صفی درازاز مسافران در مقابل دروازه نرده ای تشکیل شده بود وچندین اتوبوس در خطی طولانی کنار امتداد بی نهایت تریلی های ترانزیت به انتظار ورود به ایران بودند، در صف ورود به انتظار ایستادیم، مامور گمرک ترکیه پیشتر پاسپورت ها را کنترل کرده بود،این مامور ایرانی گمرک بود که مسافرین را به انتظار نگاه داشته بود، جوانکی بود که دوران سربازیش را می گذراند و با لذتی آشکار در کار مردم بازگشته از سفر تعلل می کرد، به کندی صفحات پاسپورت ها را ورق می زد، و گرچه مهر زدن و بررسی پاسپورت ها از وظایف او نبود مردم را به بهانه در پشت در نگاه داشته بود، مجادله کلامی با دو سه زن میانسال ترکمن موجب شد تا سرباز جوان ما عصبانی شود، دستور دهد تا دروازه را ببندند وتا زنان ترکمن به خواری از جوان جسور پوزش نخواستند دروازه را باز نکرد، در این گیرودار همسفر قصه گوی جانباز من از صف جداشد و خود را به لطف کارت جانبازی از دروازه بدانسو کشاند،نوعی تبعیض که اگرچه قابل فهم است ولی برای برخی دکانی شده است برای خرده امتیازات فرودست، می آزارد مردم را،جانبازی که لابد در واویلای جنگ تفنگ برداشته و در دفاع از خاک خود ،از قرار و خواب و زندگی چشم پوشیده چگونه است که درسختی ناچیز صفی تاب نمی آرد و همه اعتبارش در چشم مردم را به همین اندک در صف زدن می بازد،چشم ها چه می بینند در این دوروزه زندگی .&lt;br /&gt;مهر ورود به ایران که بر پاسپورت نقش شد دیگر درایران بودم، خانم مامور گمرک کوله پشتی ام را باز نکرد ، گویا در ناصیه ام خوانده بود که در این سفر طولانی جز چهار تکه رخت و لباس نمی تواند در وسایلم باشد، گذشتم، بنا داشتم تا از ماکو هم عکاسی کنم ،از گمرک تا ایستگاه ماشین های تبریز را با پژو 405 قراضه ای طی کردیم به هشتصد تومان، دنبال ماشینی می گشتم که من را به ماکو ببرد که راننده پژوی دیگری شکارم کرد برای سفر مستقیم به تبریز، مسافرش کامل بود و ماشینش هم نو نووار، خسته هم بودم از سفر طولانی بااتوبوس، رسیدن به خاک ایران چون نشئه شیرین خستگی در خانه خود، مرا از عکاسی منصرف می کرد، پس مقاومتی نکردم و به 10000تومان مسافر تاکسی کرایه ماکو- تبریز شدم، در تمام طول سفر صحبت همسفران شرایط روز ایران بود و باز هم مقایسه تلخ دو کشور ایران و ترکیه، تو گویی این مقایسه پایانی ندارد و این شیفتگی به آنچه همسایه غربی کرده از رضاخان تا مسافران امروز عمومیت دارد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4095489955806477287-4761451257824678290?l=kmgohari.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmgohari.blogspot.com/feeds/4761451257824678290/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4095489955806477287&amp;postID=4761451257824678290' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/4761451257824678290'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/4761451257824678290'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmgohari.blogspot.com/2010/08/blog-post_8316.html' title='دوبایزید'/><author><name>یرهوگ گوهری</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06451109114942150764</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TKPfebcHYLI/AAAAAAAABUY/sdgeHQrZEeM/S220/22.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TF6X6lQFG9I/AAAAAAAABS0/C3uDMQh8ySM/s72-c/2.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4095489955806477287.post-6186255223312494628</id><published>2010-08-08T03:53:00.002-07:00</published><updated>2010-08-08T03:55:02.096-07:00</updated><title type='text'>ارض روم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;خورشید نیمه آسمان را گز کرده بود که درکافه ای میان راه پیاده شدیم از اتوبوس، به هواپیما می مانست اتوبوس، بزرگ و پر زرق و برق. در تالار بزرگی که با کج سلیقگی آراسته شده بود صبحانه ای مختصر خوردیم، تخم مرغ، پنیر و دو لیوان چای که مزه جوشیدگی می داد مثل همه چای هایی که در این دو روز در ترکیه نوشیده بودم، ده لیر باقی مانده را به صبحانه دادم، دوست قزاق هم صندلی، بزحمت تلاش می کرد تا مکالمه دیشب مان را در مورد وقایع آسیای میانه دنبال کند، برک روانشناس بود وبا زنی قرقیز ازدواج کرده بود، با هم در آنکارا ،هنگام درس خواندن آشنا شده بودند، خانواده زن در وقایع اخیر قرقیزستان خسارت زیادی دیده و مجبور به ترک آستانه شده بودند  ازبک ها را در اتفاقات جاری مقصر می دانست، کمی صحبت کردیم و دوباره سوار اتوبوس مان شدیم تا چند ساعت باقی مانده تا دوبایزید را به تماشای مناظری از طبیعت کردستان ترکیه سپری کنیم، بنظر از دیگر نقاط ترکیه که در سفر دیده بودم کم رونق تر بنظر می آمد ولی در مجموع منظره هایی که از مزارع کشاورزی دیده می شد مرتب بود، تقسیمات منظم مزارع، تراکتوری اینجا و آنجا، کهنه ولی بنظر سالم و خانه های کشاورزان، محقر و بی نظم که در طلایی مواج مزارع گندم به جزایر سرگردانی می مانست.&lt;br /&gt;مشغول مطالعه کتاب دروازه اشک ها نوشته ریموند دپاردون، مستند ساز فرانسوی بودم ، نوعی تاسف تصویری از استعمار فرانسه قرن نوزدهم، عذاب وجدانی که دیگر نه بدرد اتیوپی می خورد و نه خاطر سیاست مداری را می آشوبد، بیشتر حدیث نفسی بود از سفری به تمدنی از دست رفته ، نوعی کشف انزوای نجیب ملتی گرسنه، تلخ و سیاه، ملتی که در طبیعتی سترون دست وپا می زدند برای لختی زندگی بیشتر، چقدر ناعادلانه است که نمی توان جغرافیای گرسنگی را تعدیل کرد، باز در گذشته ،پیش از پیدایش دولت-ملت های امروزی می توانستی کوچ کنی از سرزمینی به سرزمینی، گوشه ای دیگر از خاک این زمین پهناور بنشینی و در سفره دیگران سهمی بیابی ،تا ازین گونه خواربه انتظار مرگ ننشینی، اما امروز مرزها بر وسعت تفاوت ها وتمایزها افزوده اند و اینچنین است که سهم گرسنگان اتیوپی از دنیای امروزتنها چشمیست برای گریستن.&lt;br /&gt;دوست قزاق در میانه راه پیاده شد، آدرسی و آرزوی موفقیتی،دوستی های میان راه به تخم مرغ شانسی می مانند ده تا یکی برنده در می آید، چه می شود کرد،آدم است دیگر تعارف می کند، شاید دوستیی پا گرفت.&lt;br /&gt;مسافری از صندلی جلو سر صحبت را باز کرد، جوانی آذری بود که در آنکارا کار می کرد، به بازدید پدر و مادر می رفت به ماکو،صمیمی و متواضع بود، از تفاوتی که میان ایران وترکیه بود در سطح و شیوه معاش گله داشت، از دوری هم.&lt;br /&gt;تفاوت ها را می دید ، از بزرگترها هم شنیده بود لابد اوضاع ترکیه را پیش از این ، خجالت می کشید ازاین آوارگی کار  در مملکت غریب ،حق داشت ترک های ترکیه در چند دهه گذشته که ما به مصیبت هایی از جنس جنگ و آشوب و بی کفایتی مبتلا بودیم در کار آبادانی سرزمین خود بوده اند ، از توریسم که بگذریم امروز کشاورزی و صنایع ترکیه جایگاه قابل قبولی در اروپا دارند، دانش مهندسی گروه های ترک در آسیای مرکزی ، خاورمیانه و فدراسیون روسیه بازاری پرسود بدست آورده که حاصلش درآمدهای میلیاردی برای ترک  هاست. احساس همدردی می کردم با جوان ماکویی که درد غیرت نمی گذاشت تا تنها به گذراندن خوش روزگار در آنسوی مرز دلخوش باشد، چه تمام خویشان و بستگانش دراینسوی مرزبه سختی های آشنای زندگی ایرانی مبتلا بودند.در شکاف سکوتی کوتاه مردی میانسال بر صندلی خالی کناردست نشست، بی مقدمه خود را معرفی کرد و با لحنی که گویی سال هاست که من اورا می شناسم به گفتگو درآمد، جانباز بود،رشتی، مجروح شیمیایی جنگ، و فوق لیسانس علوم قرآنی، دانشجوی نمونه سال هشتادوچند، و چه وچه که بیشترشان در خاطرم نماند، پولی شیرین می گرفت از دولت ،حدود یک ونیم میلیون تومان، از فرادستانش در اداره ای که کار می کرد شکایت داشت که اورازیر دست مردی کمتر از دیپلم گذارده بودند،ناگزیر در شرکتی در آنکارا هم کار می کرد ولابد تجارتی کوچک هم در هر رفت وآمد به دو سوی مرز، سوراخ دعا را خوب یافته بود هم ازآخور می خورد و هم از توبره، می گفت نمی خواهم با اینها کار کنم، ارزش آدم را نمی دانند،می خواست بداند تحصیل در فرانسه چگونه است ، می کوشید تا راهی باز کند به آنسوی مرزهای آرزو بلکه فرجی شد تا دمی هم در فرانسه به خمره رندی اش بزند، کمی ازآنچه می دانستم برایش ممکن است مفید باشد گفتم، صحبت را کشاندم به حوزه تخصصش تا ببینم چند مرده حلاج است، که بود، قصه یوسف و زلیخا و سلیمان و ملکه سبا را آغاز کرد به روایت، باآهنگی آرام وپیوسته تا هنگام پیاده شدن از اتوبوس همچنان قصه می گفت&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4095489955806477287-6186255223312494628?l=kmgohari.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmgohari.blogspot.com/feeds/6186255223312494628/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4095489955806477287&amp;postID=6186255223312494628' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/6186255223312494628'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/6186255223312494628'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmgohari.blogspot.com/2010/08/blog-post_4322.html' title='ارض روم'/><author><name>یرهوگ گوهری</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06451109114942150764</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TKPfebcHYLI/AAAAAAAABUY/sdgeHQrZEeM/S220/22.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4095489955806477287.post-1060170215786222726</id><published>2010-08-08T03:53:00.001-07:00</published><updated>2010-08-08T04:44:48.677-07:00</updated><title type='text'>آنکارا</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TF6Ynk7BrvI/AAAAAAAABTE/hKXuGU8dK94/s1600/6.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5503003600386895602" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 291px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TF6Ynk7BrvI/AAAAAAAABTE/hKXuGU8dK94/s400/6.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a name="OLE_LINK28"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a name="OLE_LINK27"&gt;نمونه یکی از نتایج موفق برنامه ریزی اقتصادی وتوسعه از رهگذر سرمایه گذاری های بین المللی ،کشور ترکیه است که چون یکی دیگر از ده هامعجزه اقتصادی سی سال اخیر، از مالزی و چین گرفته تا کره و دوبی توانسته شرایط زندگی مردم کشورش را دگرگون کند، کشوری که منابع طبیعی اش محدود است و از فردای جنگ عالمگیر اول ضربات خرد کننده ای را پس پشت گزارده، امروز تنها از توریسم درآمدی هنگفت دارد که رشک همسایگانش است، شهرها کم وبیش رشدی متوازن و نظمی هماهنگ دارند بویژه آنکارا که شهری نوخاسته است، تمیز،خواناومتمرکز.&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;عزیز دیگری از بستگان را دیدم و گپی و نظری، گذاری در شهر و چون همه روزهای گذشته در پایان روز راهی سفری دیگر، هرچه مسیر کوتاه تر ، شوق دیدن خاک آشنا بیشتر.&lt;br /&gt;همسفر ناگزیر صندلی اتوبوس مرد جوان قزاقی بود درس خوانده دانشگاه آنکارا ، به سفرهای طولانی شبانه عادت داشتم پیشتر با اتوبوس های دانشجویی، این اتوبوس های نسل جدید که دیگر از جنس دیگری اند، ساعتی با تلویزیون و فیلم های صندلی اتوبوسی که مارا می برد به دوبایزید سری گرم کردم تا افسون خواب نغمه های خستگی درگوش ها خواند و تن مسافر را به لحظه ای در کام کشید.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4095489955806477287-1060170215786222726?l=kmgohari.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmgohari.blogspot.com/feeds/1060170215786222726/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4095489955806477287&amp;postID=1060170215786222726' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/1060170215786222726'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/1060170215786222726'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmgohari.blogspot.com/2010/08/blog-post_08.html' title='آنکارا'/><author><name>یرهوگ گوهری</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06451109114942150764</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TKPfebcHYLI/AAAAAAAABUY/sdgeHQrZEeM/S220/22.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TF6Ynk7BrvI/AAAAAAAABTE/hKXuGU8dK94/s72-c/6.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4095489955806477287.post-2173016116050934309</id><published>2010-08-08T03:50:00.000-07:00</published><updated>2010-08-08T04:14:44.563-07:00</updated><title type='text'>استامبول</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TF6QtTUy7lI/AAAAAAAABRU/KACRR6GRsLA/s1600/4.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5502994902649335378" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 300px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TF6QtTUy7lI/AAAAAAAABRU/KACRR6GRsLA/s400/4.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;بعد از بیدارباش های متوالی در مرز ترکیه در ساعت 3 صبح سرانجام حدود ساعت 8 به انتهای خط آهن رسیدیم، از آنجاهم اتوبوسی ما را به استامبول رساند، در اتوکار استامبول بلیطی برای قونیه خریدم و بشهر برگشتم تا عزیزی از بستگان راببینم که چند ماهی است گویا در استامبول منزل کرده اند نه چندان دور که دلشان تنگ شود و نه چندان نزدیک که مصیبت ها بیازاردشان، دوری و دوستی، دیداری و خوش و بشی ، خستگی از تن تکاندن بود.&lt;br /&gt;استامبول دیگر به ایران می ماندبا آن تاکسی های زرد ،شلوغی خیابان و گاه بگاه گذر ایرانیان مسافردر هر هیئت و لباس ،آمده بودند تا استخوانی سبک کنند لابد، تفریحی ،خریدی، تجربه دیدن مردم جهان از هر رنگ و زبان که از استامبول می گذرند،تجربه ای که برای بسیاری تجربه ای غریب است و البته هیجان انگیز، عکاسی می کردم تا باطری دوربین تمام شد،ایاصوفیه اثرسینان معماررومی، فخر معماری بیزانس در کنار بغاز بسفر به سنگینی پیری دانای اسرار نشسته بود، مسجد سلطان احمد در کنارش، تا نوشته های آتن و بوداپست را آماده کردم وبه لطف اینترنت مجانی یکی از شعب مک دونالد روی وبگاه گذاشتم دیر شد، تنها ساعتی به حرکت اتوبوس مانده بود، مسافت طولانی تا پایانه را باید به ساعتی می پیمودم که نشد، دیررسیدم و اتوبوس قونیه رفت، درآن ساعت شب دیگر جستن بلیط ناممکن می نمود، در میان تک وتوک شرکت های اتوبوس که درآن ساعت هنوز چراغ شان روشن بود می گشنم دنبال کورسوی امیدی برای ادامه سفر درآن شب، پیر قونیه را نادیده نمی توانستم بگذارم و بگذرم،ماشین دیگری آنوقت شب نمی رفت به قونیه، درگوشه ای چهل مردی ریز نقش فریاد می زد آنکارا ،آنکارا، به امید یافتن مسافر برای آخرین صندلی های خالی، چاره نبود رفتم، می خواستم تا بعد از تاملی و ابراز ارادتی بر مزار مولوی به آنکارا بروم که گویا نمی شد ، ساعتی بعد عازم آنکارا بودم .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4095489955806477287-2173016116050934309?l=kmgohari.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmgohari.blogspot.com/feeds/2173016116050934309/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4095489955806477287&amp;postID=2173016116050934309' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/2173016116050934309'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/2173016116050934309'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmgohari.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='استامبول'/><author><name>یرهوگ گوهری</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06451109114942150764</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TKPfebcHYLI/AAAAAAAABUY/sdgeHQrZEeM/S220/22.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TF6QtTUy7lI/AAAAAAAABRU/KACRR6GRsLA/s72-c/4.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4095489955806477287.post-4131615520263546230</id><published>2010-08-08T03:41:00.000-07:00</published><updated>2010-08-08T04:06:33.817-07:00</updated><title type='text'>سالونیک</title><content type='html'>&lt;div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TF6PHpchk8I/AAAAAAAABQ0/-wECnfUxsrk/s1600/1.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5502993156240675778" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 371px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TF6PHpchk8I/AAAAAAAABQ0/-wECnfUxsrk/s400/1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a name="OLE_LINK18"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a name="OLE_LINK17"&gt;ساعت شش رسیدیم به سالونیک، شهر هنوز خواب بود، دومین شهر بزرگ یونان چهره ای تکیده تر ازآتن داشت، ساختمان هایی از بتن، بالکن های سراسری و نرده دار، رویای شهر هذیان زده در تیرو ستون های بتنی دهه پنجاه سیر می کرد هنوز، در ایستگاه قطار بلیطی خریدم به مقصد استامبول به 56یورو ،ساعت حرکت 7.45دقیقه بود پس نیم روزی فرصت بود تا هم شهر راببینم و هم کمی نوشته هایم را سامان دهم ،راه افتادم.&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;از لابلای حجم خاکستری ساختمان ها گاه وبیگاه قرمزی سفال بام کلیسایی ،لکه ای قرمز بود بر بوم افسرده روزمرگی های شهر، با اتوبوس خط هفده شهر را می گشتم، بلیطی به یک یورو خریده بودم به همان قیمت آتن، خسته بودم از خواب بیداری های اتوبوس، می ترسیدم خاطرات سفر پیش از نوشتن بپرد از ذهنم، در ایستگاهی بر تپه ای مشرف به شهر پیاده شدم ، محله ای بود نسبتا مرتب، بنوعی بالا شهر حساب می شد ، نه چند نفری که یافتم کلامی انگلیسی می دانستند ونه من یونانی یاد گرفته بودم در این دوروز ،پس نام محله همچنان برایم نشناخته ماند، اما کافه ای در گوشه ای پیدا کردم و از ساعتی مانده به آغاز روز تا ساعتی پیش از حرکت قطار درآن ماندم، آبی و نانی ، کم کم سروکله مشتریان پیرپیدامی شد، بازنشسته بنظر می رسیدند، تخته نردی به کرایه می گرفتند به دویورو ،کرایه تخته بعهده بازنده بود، باصدای بلند صحبت می کردند، انگار کری می خواندند به رسم تخته برای هم ،ساعت ها گذشت، کافه را رها کردم تا عکسی از چند بنای میان راه بیاندازم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; .&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5502993607191185186" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TF6Ph5XgRyI/AAAAAAAABRE/xFMVAjrJ0-g/s400/2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt; &lt;/div&gt;&lt;div&gt;ساعت هفت قطارحرکت کرد،قطار کهنه و کمی عجیب بود فضای داخلش ،تا آنزمان کوپه هایی چنین تنگ ندیده بودم حتی در پاکستان ،عمده مسافران قطار جمعی جوان آمریکایی و چند کشیش ارتدکس یونانی بودند ، پریز برقی در کوپه دونفره یافتم و مشغول نوشتن شدم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4095489955806477287-4131615520263546230?l=kmgohari.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmgohari.blogspot.com/feeds/4131615520263546230/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4095489955806477287&amp;postID=4131615520263546230' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/4131615520263546230'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/4131615520263546230'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmgohari.blogspot.com/2010/08/56-7.html' title='سالونیک'/><author><name>یرهوگ گوهری</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06451109114942150764</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TKPfebcHYLI/AAAAAAAABUY/sdgeHQrZEeM/S220/22.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TF6PHpchk8I/AAAAAAAABQ0/-wECnfUxsrk/s72-c/1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4095489955806477287.post-151144503850402763</id><published>2010-07-23T11:33:00.000-07:00</published><updated>2010-07-23T12:37:04.532-07:00</updated><title type='text'>آتن</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEns1MYq9UI/AAAAAAAABP0/f4n3J8bj_gE/s1600/IMG_0817.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5497185218784326978" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEns1MYq9UI/AAAAAAAABP0/f4n3J8bj_gE/s400/IMG_0817.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div align="right"&gt;خوب خوابیده بودم، با تنبلی دوشی گرفتم و به برنامه ادامه راه پرداختم، سفر هوایی به استامبول گران در می آمد ،بین 150 تا 200 یورو ،پس انتخاب اصلی اتوبوس یا قطار بود، پیش از هر برنامه بازدید از آتن، بنا را گذاشتم برای تهیه بلیط های سفر، پایانه اتوبوس کیفیسوس را پیدا کردم،با اتوبوس خط 51 که درست از کوچه کنار هتل به پایانه می رسید، میدان اومانیا در روز همان میدان انقلاب بود با جمعیت هفتادودوملتش، با معتادها و گدایانش، با دستفروشانش و جا بجا مغازه های اغذیه فروشی اش.&lt;br /&gt;بنا داشتم دوروز در آتن بمانم تا چیزی از دست ندهم از دیدنی های کشوری که یک پای تاریخ کهن ماست ، کشوری که میراث مشترکش با ما بیشتر از ماترک محل دعواست، بلیطی به مقصد تسالونیکی یا همان بندر سالونیک خریدم به 39 یورو، این بلیط های اتوبوس هم حساب کتاب ندارد قیمت شان با مسافتی که طی می کنی نمی خواند، تمام بلیط های برلین به پراگ،براتیسلاوا،وین و بخارست از 61 یوروتجاوز نکرد حالا در یونان برای سفری 6 ساعته باید نزدیک 40 یورو می پرداختم، در عوض قیمت خوارک و هزینه های جانبی در مقابل دیگر کشورهایی که گذشتم ارزانتر بود، بطری کوچک آب را که معمولابه یک 1.20یورو می خریدم در دیگر شهرها، در آتن به 50 سنت می فروختند،خوردنی ها هم ارزانتر بود گرچه نه به کیفیت و تنوع دیگر کشورهای مسیر راه، و البته که آشپزی فرانسوی چیزدیگری است، در پاریس حتی در کافه یا بیسترویی کوچک وساده هم می توان غذایی خوب و عالی نوش جان کرد، ولی اینجا از مک دونالد وبرگر کینگ و کی اف سی که بگذریم تنها دونرکباب بود که بچشم می خورد، حلقه مشترک تمامی کشورهای اروپایی تا یونان و البته ترکیه، به آن کباب یونانی هم می گویند ولی شوخی است این، یونان تا آنجا که من دیدم وپیشتر هم بواسطه دوستان یونانی حس کرده بودم بیشتر ترک صفت است تا اروپایی مسلک، حال چه شد که در دوره ریاست جمهوری ژیسکاردستن و به پیشنهاد فرانسه عضو اتحادیه اروپا شد، بظاهر به احترام حقی است که ازمیراث تاریخی و فرهنگی برگردن اروپاومغرب زمین دارد ،ولی بنظر قصه جز این است ،اروپایی شدن یونان تلاشی است برای تشدید تمایز یونان-ترکیه وجای پایی اروپایی در منطقه حساسی از مدیترانه که هم مشرف است به بالکان و هم نزدیک روسیه، ترکیه و اسرائیل، هم ازینروست که زیربار اقتصاد فروپاشیده اش هم می روند و بزور کمک مالیات دهندگان آلمانی و فرانسوی سرپایش نگاهش می دارند وگرنه یونان تصویررکود یک کشورورشکسته است، نه صنعتی و نه منابع قابل اتکایی، کمی کشاورزی وزیتون داری و باقی لابد توریسم، که آنهم در آکروپولیس ، چند خرابه ستوندارتاریخی در آتن و حاشیه اش وچند جزیره تفریحی دیگر خلاصه می شوند، تازه این جزیره ها هم به گرو کمک های مالی رفته است و اگر ندهند قرض ها را چه بسا که جزیره ها برود به مالکیت جمهوری فدرال آلمان، بعید هم نیست.&lt;br /&gt;در بازگشت از خرید بلیط در اتوبوس دو جوان افغانی را دیدم، سرصحبت را بازکردم، آنکه سنی داشت فارسی را با لهجه دری افغانی صخبت می کرد، ایران هم بود چند ماهی، آمده بود به طمع اروپا، نشسته بود در یونان ، از ایران کمتر بود درآمدش اینجا، افسوس می خورد ولی چاره ای هم نداشت باید می ماند، به امید رفتن به سوئد ، خداراچه دیدی، شاید یک روزدری به تخته خورد و فرجی حاصل شد، دیگری نوجوانی بود که هنوز پشت لبی سبز نکرده بود ولی فارسی را روان و ایرانی صحبت می کرد، تهران بدنیا آمده بود با خانواده اش آمده بودند یونان، مدرسه ای می رفت، زبان یونانی را یاد گرفته بود، او هم شکایت داشت که ایران بهتر بود،ولی چه می شود کرد زندگی است دیگر افسار مارا بدست دارد.&lt;br /&gt;درچند بار گذر از میدان اومانیا جمعی را می دیدم که در گوشه ای جمع شده و شعار می دهند به یونانی و تابلو ها و پارچه هایی هم همراه دارند،توجه ای نداشتم به آنچه می گذشت درآنسوی میدان، بس که عادت کرده ایم به دیدن این دست اجتماعات در میان فرانسویان که به تلنگری بساطی راه می اندازند که جمع کردنش جز با هفته ای اعتصاب و حجمی از شعار و ناسزا به دولت و رئیسش و خانم رئیش میسر نمی شود، و از سویی دیگر سابقه ناآرامی های یونان در سالی که گذشت درذهنم بود، در یکی از گذرها شنیدم که بلندگو فارسی می خواند،آهنگی از یکی از رپر های ایرانی، بنظرم می رسد نامش "دیو" باشد، گفتم شاید ایرانیان یونانند، ولی نشانه ای نبود میانشان جز آهنگی که خواننده اش چند ثانیه یکباراسم کوروش و داریوش و خلیج فارس را مرور می کرد، تناقض جالبی بود درآتن باشی و جمعی یونانی آهنگ خواننده ای را پخش کنند که صفحه اش روی نام پدر خشایارشاه، فا تح آتن خط افتاده و هی نام او را در بلندگو جار می زند، به جمع نزدیک شدم قصه را پرسیدم، اجتماعی بود در اعتراض به انتقال مهاجران غیرقانونی از آتن به شهری دیگر، گروهی از فعالان اجتماعی در آتن این اعتراض را سازمان داده بودند ، درمیان جمع از پاکستانی و هندی تا سودانی وسوری حضور داشتند ولی ایرانی درآن میان نیافتم ، گویا آهنگ رپر ایرانی هم به اتفاق وبدلیل ماهیت اعتراضی این شیوه از موسیقی انتخاب شده بود واشاره ای محسوب می شد به مهاجران ایرانی که امروز کم نیستند در این کشور، بنا بر نظر فعالانی که نظرشان را جویا شدم بیشترین تعداد مهاجرین پاکستانی، آلبانیایی و افریقایی بودند، از تعداد ایرانی های مهاجر آماری نداشتند، البته چند باری در مترو ومحوطه آکروپولیس ایرانی هایی رادیدم که مسافر بودند با توری مسافرتی، نشد که دراین سفر از پاریس تا آتن ،از شهری بگذرم و نشانی از ایران ، ایرانی وزبان پارسی نبینم، یا از اقبال من است یا از سیال زبان و فرهنگ ومردم ایرانی یا هردو، پیشتر که ایرانیان بیشتر به ملک هند و مشرق زمین سفر می کردند و سلسله مغولان هند پارسی را زبان خود گزیده بودند، سعدی برآن شده بود تا بگوید:&lt;br /&gt;شکر شکن شوند طوطیان هند زین قند پارسی که به بنگاله می رود&lt;br /&gt;گشتی شبانه در شهر و نشان کردن آنجا که باید عکس بگیرم وببینم روز بعد، خوراکی و دوشی و استراحتی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5497184908289136146" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 300px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEnsjHs2VhI/AAAAAAAABPk/46GbC0wYGkg/s400/IMG_0608.jpg" border="0" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خورشید حسابی بالا آمده بود که به آکروپولیس رسیدم، برای دانشجوها همه محوطه و موزه باستانشناسی رایگان بود، ولی دیگران باید 12یورو برای دیدن آکروپلیس و معبد زئوس می پرداختند، گرما طاقت فرسا بود،تیغ آفتاب رگ می برید، در آن برهوت سنگ وکلوخ آکروپلیس، نخستین ساخته های معماری پای تپه دو آمفی تئاتر روباز و سرپوشیده بودند ،جلوه گر هنرهای متعالی عصر قدیم تئاتر ،ادبیات و فلسفه، تنها پدیدآوردن تراژدی کافی بود تا یونان در تاریخ بشر یگانه شود ،اما آنها فلسفه و هنر و ریاضات را هم برآن افزودند ،واز این همه جز دو آمفی تئاتر نیمه مخروبه اثر دیگری نمی توان بر خرابه باقی از آتن عهد باستان دید ، چه باک که بقول سنت اگزوپری آنچه اهمیت دارد با چشم سر دیده نمی شود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;.&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5497184724692806434" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEnsYbwEqyI/AAAAAAAABPc/1y3rR8Hn-I0/s400/IMG_0607.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;آمفی تئاتر دیونوسوس، خدای سرمستی و شور شاعرانه و الهام، در فضای باز قرارگرفته با هندسه خاص آمفی تئاترهای یونانی، نیم دایره ای که در گودی میان تپه و زمین صاف جاسازی شده است با جزئیاتی در مقیاس آن زمان خوب و قابل توجه، از دروازه پروپیالا وارد آکروپلیس شدم،از میان ستون ها هیبت پارتنون ،معبد آتنا پیدا بود، باشکوه واصیل ، مجموعه ای از سازه های نگهدارنده حفظش می کردند، طرح توانبخشی لابد،پارتنون درآن هیبت به دندان های ارتودنسی شده دوشیزه ای جوان می مانست،زیبائیش مخدوش و سفیدی مرمرش در نقره ای فلز سست شده بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5497185030720435426" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEnsqPyvtOI/AAAAAAAABPs/TMi3buPjzNE/s400/IMG_0639.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;همه آن هیاهوی دنیای باستان درمیان این دیوارها بود که می گذشت؟خشایارهخامنشی به این چهار پاره سنگ طمع کرده بود که لشکر چهارصد هزارنفره به آتن فرستاد؟ تنها مقایسه اندازه فیزیکی سایت های پرسپولیس و آکروپولیس کافیست تا به تفاوت قدرت و اندازه دو تمدن و دولت پی برد، خرابه های پرسپولیس قدرتی خرد کننده دارند در برابر این معابد یونانی، حال چه شد که صدای یونانیان بیشتردر جهان تا به امروزآوازه داشته و چرا در همه کشورهای توسعه یافته این معماری یونانی است که الگوست نه معماری هخامنشی یا ساسانی، بگمان من دلیلش چیزی نیست جز ارزش های پس معماری یونان، از فلسفه وتئاتر گرفته تا دولت و دموکراسی ، معماری هرگز در خلاء خلق نمی شود، معماری های زاده قدرت تنها محدود به همان ارگ حکومتی می مانند، این مجموعه هنرها و علوم جامعه یونانی است که معماری یونان را سمبولی از ارزش های متعالی انسانی می سازد، حال می خواهد این الگوتنها ترکیبی از سنتوری ای ساده و ستون های ایونی و رواقی ستوندار باشد، ملل بزرگ امروز که جهشی کرده ند در علوم و هنرها ازینرو بناهایی بشیوه یونانی رومی می سازند تا بنوعی قدردانی کنند از ملتی که نخستین بار این جمع هماهنگ ازهنرعلم و قدرت را به جامعه انسانی هدیه کرد، این البته ربطی به جامعه امروز یونان ندارد که در همان مصبیت ها گرفتارند که دیگر ملل در حال توسعه، ولی مورد احترامند به گذشته ای که نسل های پیش از تاریخ شان برای این پهنه از جغرافیا رقم زده اند، گم نمی شود کردار ما در این جهان انگار ،حتی ازپس هزاران سال، پس عجیب نیست اگر معماری هخامنشی با همه عظمت و شکوهش با همه قدرت دولتش در جهان علاقمندی نیافت و صدایش تنها در دوره خودش پژواکی داشت، همان پژواک مختصرراهم اشتباه تاریخی خشایار هخامنشی در تخریب آتن برای همیشه خاموش کرد. نکته ای که برای من نادانسته می ماند آن شوق بساز بفروش تهرانی است که نمای ساختمانش را یونانی-رومی می آراید، او به چه چیز این فرهنگ نظر دارد؟به فلسفه اش؟هنرش؟قدرت دمکراسی اش؟ البته که به هیچ کدام ،تیره روزی است که باید بر دیگر حماقت هایش جهل مرکب راهم درآمیخت، وچه معجونی بشود این یکی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;.&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5497186812610661554" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEnuR92ezLI/AAAAAAAABQU/Pcm0hGV6SII/s400/IMG_0727.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;در هرم گرمای آتن اندیشه هم تبخیر می شد به درنگی، به موزه رفتم، آنجا هم برای دانشجویان رایگان بود، سخاوتمند تر از فرانسوی ها وآلمانی هایند اینها، در فرانسه که شرط سنی دارد استفاده از تخفیف بلیط نیم بها ،سی سالگی دیگر آخرش است، من که سالهاست که گذرانده ام این سال را، و در آلمان بسادگی تنها نیم بهای بلیط را می گیرند ولی در یونان مجانی است، حتی در ایران هم اینگونه نیست آداب موزه رفتن چه بسیار پیش آمده که به این دلیل در سفری دانشجویی با دانشجویان ازدیدارموزه ای محروم مانده ایم.&lt;br /&gt;در کنار آکروپولیس بنای عظیم موزه باستانشناسی یونان نقض همه تفسیر های رسمی ماست از دکترین های مرمت و طراحی در بافت تاریخی، موزه که اثر معمار فرانسوی برنارد چومی است روی سایتی باستانشناسی نهاده شده است با ستون های بتونی عظیم، در حین بازدید به بحث های بی حاصل همکاران مرمتی فکر می کردم که گاهی چنان در دفاع از دکترین های معماری اروپایی داد سخن می دادند گویی آن بزرگواران فصل الخطاب همه تردید هایند و یا دوستانی که بسادگی حاصل نسلی و دوره ای از تلاش های مرمتی را باطل اعلام می کردند، موزه ملی آتن تصویر دیگری است از امکان تصمیم گیری های خاص بر اساس مختصات منطقه ای و اهداف مورد نظر، فرض کنید بنای هفت طبقه بتونی را بر هگمتانه یا تپه گیان نهاده باشند، بخش های عمده از کف موزه را با شیشه های شفاف و قطور پوشانده بودند بگونه ای که می توانستی همزمان که در ویترین ها اشیاء وآثار بدست آمده در سایت محوطه رامی نگری ، باقی مانده بناها و ساخت و سازهای معماری را هم زیر پایت ببینی،و تجسم کنی نحوه استقرار این اشیاء را در فضای واقعی شان،نور طبیعی با موفقیت در سراسر موزه گسترانیده شده بود و فیلتر های نیمه شفاف سفید، تندی سفیدی فضا را تشدید می کردندو این زمینه برای بهتر ارائه شدن آثار به اندازه ای قابل توجه موفق بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5497185543233592338" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEntIFDZ3BI/AAAAAAAABQE/SokPAR0kCx0/s400/IMG_0862.jpg" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5497185692528740850" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEntQxOJCfI/AAAAAAAABQM/zJFblqYc5gs/s400/IMG_0864.jpg" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;در جابجای موزه ماکت هایی از وضعیت آکروپولیس در دوره های مختلف تاریخ از عهد باستان تا دوران معاصر و برخی آثار هر دوره بچشم می خورد، ماکت های دو دوره از همه چشمگیر تر بودند، آتن عهد فرامانروایی پریکلس و آتن تخریب شده بدست پادشاه پارس خشایارشاه، نکته ای آموزنده که روشنگری شگرفی در من موجب گشت ، سرانجام دو تمدن بزرگ هنگامی که تصمیم های خطای تاریخ خود را گرفتند ،خشاریارشاه هنگام که به آتن لشکر کشید واین شهر را به آتش کشید و اسکندر که سال ها بعد راهی ایران شد به کشورگشایی، و پرسپولیس را آتش زد، از عاقبت هردو، تاریخ خبرمان کرده، آن یکی کمی بعد از بازگشت از یونان درگذشت و یونان هم تابع قدرت ایران نماند واین یکی هم به سی سالگی دربابل مرد و امپراطوری اش را در پریشانی رها کرد، سرنوشت آنها به کنارولی دیگردولتی چنان پهناور و باثبات را فلات ایران وآسیا ندید، و یونان هم روزگارطلایی فلسفه و هنرش بپایان رسید، تنها افتخاراتی پوچ از لشکرکشی ها و فتوحات این دو باقیست که تنها ساده دلان راخوش می آید تا به فخری پوچ در گذشته ای دور، خوش باشند.&lt;br /&gt;در فاصله ای نزدیک به آکرو پولیس بقایای تخریب شده معبد زئوس بچشم می خورد، اینکه چرا معبد خدای خدایان را نه در آکروپولیس بلکه در زمین سخت پای کوه بنا کردند یونانی ها، بر من نادانسته ماند، تنها ستونی چند مانده بود،لابد یادگار جنگ های مذهبی و اختلاف میان جمهوری های کهن و تمدن های پسین، چه دل پری دارند این سنگ ها از همه آوارگی ها و حرمت و تحقیرهای سالیان دراز، از روزی که از دل کوه کنده اندشان تا به امروز.&lt;br /&gt;کمی با سگ های درمانده از گرما و جیرجیرک های پرهیاهوی معبد تفریح کردم و راهی هتل شدم ،عکس هایم را گرفته بودم ودرسهای لازم را هم ،که سفر در زمین عبرت است برای چشم ها ،اگر ببینیم.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5497185379324752594" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 300px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEns-icfctI/AAAAAAAABP8/QKoi3Op-bh4/s400/IMG_0790.jpg" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;هتل و مهمانداران مهربان تا پاسی از شب گزاردند مرا که با کامپیوتر خود در گوشه ای مشغول باشم تا گاه عزیمت به سالونیک برسد، خدانگهداری و خاطری سنگین از درس تلخ تاریخ به پایانه کیفیسوس رسیدم که بیشتر از هر پایانه دیگری تا اینجا به پایانه های خودمان می مانست، سوله ای بزرگ ، لخت و سردستی وانبوهی اتوبوس در نظمی درهم ریخته در گوشه گوشه فضای خالی، هوا تهویه نمی شد، سنگینی هوای زیر سقف حلبی، نفس گیر بود، داندانی به نان و پنیر رساندم و با اتوبوسی دیگر در راه سالونیک در شمال یونان بودم.&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4095489955806477287-151144503850402763?l=kmgohari.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmgohari.blogspot.com/feeds/151144503850402763/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4095489955806477287&amp;postID=151144503850402763' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/151144503850402763'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/151144503850402763'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmgohari.blogspot.com/2010/07/blog-post_9588.html' title='آتن'/><author><name>یرهوگ گوهری</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06451109114942150764</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TKPfebcHYLI/AAAAAAAABUY/sdgeHQrZEeM/S220/22.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEns1MYq9UI/AAAAAAAABP0/f4n3J8bj_gE/s72-c/IMG_0817.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4095489955806477287.post-4773791601079695577</id><published>2010-07-23T10:36:00.000-07:00</published><updated>2010-07-23T11:28:30.595-07:00</updated><title type='text'>بوداپست</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEncctDTdcI/AAAAAAAABO8/Zk63Z0hKGbQ/s1600/IMG_0441.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5497167205870302658" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEncctDTdcI/AAAAAAAABO8/Zk63Z0hKGbQ/s400/IMG_0441.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt; اتوبوس که رسید مهماندار سفر برلین-پراگ را شناختم ،آشنایی داد، ولی همچنان پاسپورت و بلیط را کنترل کرد،قانون قانون است &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دیگر، فاصله وین تا بخارست را در دوساعت و اندی طی کردیم، اتوبوس از مسافر پر بود،مانند سفر پاریس-برلین، همه جواناتوبوس اینبار در خیابان مقابل تابلویی که علامتی به نشان اورنج لاین برآن نقش بسته بود ایستاد، نه ساختمانی، نه سایبانی و نه حتی کناری، هرچه پیش می رفتیم از اسباب و اساس پایانه ها کم می شد تا به بوداپست رسیدیم که از همه الزامات تنها به تابلویی خلاصه کرده بودند همه هیبت پایانه ای را،خدا بخیر بگذراند اتوبوسی بماند آخر سر از این ماجرای طی الارض ما.&lt;br /&gt;بنظرمی رسید از مرکز شهر بسیار دور باشیم که نه آبی بود و نه آبادانی و نه گلبانگ مسلمانی، دنبال مترو گشتیم با دیگر جوانان رسیده از سفر، پلیس های درشت هیکل بلیط ها را کنترل می کردند و با یورو نمی توانستیم بلیط را که به فلورینت ( واحد پول مجارها) فروخته می شد بخریم، از خیر مترو گذشتم،که بی بلیط سوار شدن به خطرش نمی ارزید، در آنسوی خیابان ترامواها یی به تناوب در حرکت بودند، پس با همان مرکب آشنا مسیری را طی کردم، مردی میانسال به مهربانی و با بی زبانی و اشاره راهنمایم شد برای یافتن مسیر ،شب اول تعطیلات آخر هفته بود و جوان ها جفت جفت یا به تنهایی می خرامیدند از دختر وپسر، بجایی می رفتند ویا از جایی می &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آمدند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5497166072280040258" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEnbauGUw0I/AAAAAAAABOM/NBfPb2lzvCA/s400/IMG_0310.jpg" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt; زبان مجارها آهنگی نزدیک به ترکی داشت بگوشم، هر چه نباشد از بازماندگان هجوم هون های سفید به سرکردگی آتیلا بودند دیگر، طوفان زرد آسیا که دریای مازندران را گذشت و تا دروازه اروپا، وین رسید، به بازماندگان آتیلا وفا نکرد امپراطوری هون ها ،کمی بعد ترکان سلجوقی به همسایگی رسیدند به شمشیر سلطان فاتح محمد و ملک آتیلا که بعد مرگش پریشان شده بود را ضمیمه امپراطوری عثمانی کردند،امپراطوری عثمانی با پروس-هانگری همسایه شد ، بلوای بالکان هردو را به کام جنگ کشید در آغاز قرن بیستم تا از آن همه هیمنه امپراطوری ها تنها پاره ای بماند سهم ترکیه و پاره ای سهم اطریش و مجارستان، کشورداری در روزگار مدرن نه چندان سهل است که پیشترها، امروز شکوه باقی مانده این شهرها از استانبول گرفته تا بوداپست و وین و پراگ بر قواره جغرافیای شان گشادی می کند.&lt;br /&gt;هتل را یافتم کرایه دوشب اقامت را پیشتر دادم ، از قرار 90 یورو، مجبور بودم دو شب بمانم در بوداپست تا به پرواز ارزانتری که از بوداپست به آتن می رفت برسم ،سفرپرماجرا اقتصاد دیگری می طلبد،حسابش از سفری مستقیم جداست، حساب کتاب دارد،هم بر پولی که خرج می کنی وهم بر زمانی که صرف می کنی،نوعی زندگی فشرده است در مقیاس زمان، محک خوبی است بر کاردانی ات، بر ابتکار و سرعت انتقالت،آموخت می شوی بعد چندی .&lt;br /&gt;ترجیح می دادم تا بخارست و سوفیه را هم ببینم میان راه ولی افسوس که رومانی و بلغارستان در فضای مشترک اروپا نیستند وویزا می خواهد گذراندنشان مجبور بودم تا از بوداپست به آتن را با هواپیما طی کنم، بلیطی یافتم با قیمتی تقریبا نیم آنچه قیمتش در تعطیلات بود ،از بخارست به رم و از رم به آتن ،خط هواپیمایی آلیتالیا ،شانسی بود ،تاخیر و معطلی زیادی نداشت، ساعت هفت شب از بخارست پرواز می کردیم و نیمه شب در آتن بودیم،با احتساب نشست و برخاستی در رم، درمقابل مجبور بودم تا یک شب بیشتر در بوداپست بمانم، یک روز را گذاردم برای کار کردن روی نوشته ها در هتل و روز دیگر را برای گذاری در شهر.&lt;br /&gt;غول خواب زورش بیشتر بود، نیم روز رفته بود که به اکراه راضی شد تا هیکلش را تکانی بدهد بلکه برخیزم، جملاتی نوشتم و چیزهایی خواندم ، بار دیگر مقهور هیبتش شدم و ناچار نقش بر زمین ، کی بشود تا زورمان بچربد براین عفریت-فرشته ای که هم نعمت است و هم نقمت،این خواب.&lt;br /&gt;روز دوم اقامت در بوداپست این گرویی ارزشمند عثمانی-هابسبورگ را می گذراندم، بیست وهفتم تیرماه 89خورشیدی و 19 ژوئیه 2010 میلادی،پرسان پرسان به خیابان اصلی رسیدم، بوداپست از هر دو سو، شرق و غرب میراث برده است هم از عثمانی و فرهنگ شرق هم از خاندان هابسبورگ و فرهنگ فرانکو-ژرمن، مجموعه قلعه بودا مشرف به دانوب منظری شگرف به شهر دارد، بازهم معماری باروک ،با شکوه ، تحقیر کننده هر چه جز ثروت، دست بالا را داشت، تصویری یوتوپیایی که تا هنوز مغرب زمین به شرق می فروشد جلوه اش را، منظر دانوب اینجا چون پراگ، رویایی بود با پل های معلق و بنای باشکوه پارلمان و دورنمای تپه و قلعه حکومتی بر فراز آن.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt; &lt;/p&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5497166647240956562" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEnb8L_sGpI/AAAAAAAABOc/ayaiAXm1ma4/s400/IMG_0319.jpg" border="0" /&gt; &lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;با آسانسوری ریلی بر بالای تپه رسیدم، به قرار هشتصد فلورینت، هر یورو را به دویست و هشتاد فلورینت عوض کرده بودم، جز دو کلیسا و ساختمانی پادگان مانند و چند خانه چیز دیگری آن بالا نبود، کنجکاوی است دیگر، سر درآوردن از آنچه می گذرد درون یک قلعه ما را تا بالای کوه هم می کشاند، فایده اش این بود که شهر را در منظری کلی تر دیدم و چه جایگاهی داشتند بناهایی چون پارلمان در بافت شهری ، خوش نشسته بودند به دامن شهر، نگینی از کاردانی هنر، سفید و درخشان&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5497166536511579762" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 303px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEnb1vfv5nI/AAAAAAAABOU/hh8jYkyE9vw/s400/IMG_0313.jpg" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5497166862648014514" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEncIucu9rI/AAAAAAAABOk/trXReu0yvYI/s400/IMG_0339.jpg" border="0" /&gt;.&lt;br /&gt;در کوچه های قلعه پرسه می زدم که به مرد ی بلند قد و ریشو برخوردم ترکیبی بود از ارنست همینگوی وعلی آویزی دوستی زاهدانی، بیشتر به دومی می برد تا اولی، عکاسی می کرد افتان و خیزان و زنی به همان بلندی بدنبالش، دوربین قابلی هم داشت ،تومنی صنار توفیر می کرد با دوربین من که دیگر پیر شده و بد قلقی می کند وبرای هر عکس کلی بازی در می آورد.برناردو ونزوئلایی بود ،صمیمی و خونگرم مثل همه دوستان آمریکای جنوبی، زنی سوئدی گرفته بود ودر روستایی در شمال سوئد در دل جنگلی ساکت زندگی می کرد، روحی صوفی داشت که به ریش بلند وتولستوی گونه اش می آمد، سیرو سلوکی هم در هند کرده بود و مانند همه یوگی ها قطب و مرادی هم را هم در هند زیارت کرده بود، سراغی هم از ایران می گرفت، خبرهایی داشت از درویشی و صوفیگری در ایران، من که بی خبر بودم پس دعایی کردیم بجان سران دوکشور دوست و ازهم جداشدیم.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5497167101198455874" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEncWnHl1EI/AAAAAAAABO0/vUSUFTIQOjA/s400/IMG_0407.jpg" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5497167440145654162" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEncqVy5oZI/AAAAAAAABPM/H9xfveb6TWg/s400/IMG_0532.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;در پایین آمدن از تپه کمی عکاسی کردم و به سرعت قدم هایم افزودم که زمان کمی مانده بود به پرواز، در حقیقت دیر شده بود، نگرانی ام بیشتر شد وقتی که دانستم برای رسیدن به فرودگاه از شهر باید یک ساعت ونیم در راه بود ، جا مانده بودم گویااز پرواز، صدوشصت یورو بلیط و پنجاه یورو کرایه شبانه هتل بکنار، در این واویلا بلیط دیگر یافتن مکافات بود، دل نگران را به دریای بلا زدم وراه افتادم به سمت فرودگاه، ولی بنا را برآن گذاشتم که پرواز رفته باشد من مانده باشم&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5497167316440237778" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEncjI9OxtI/AAAAAAAABPE/IHZozFjdWQw/s400/IMG_0476.jpg" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5497167572472647026" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEncyCwHTXI/AAAAAAAABPU/d29FUJR80z8/s400/IMG_0542.jpg" border="0" /&gt;.&lt;br /&gt;بر خلاف برآورد همه کسانی که ازشان مسافت راه راپرسیده بودم، به نیم ساعتی در فرودگاه بودم و بموقع سوار هواپیما وساعتی بعد بر فراز بوداپست، حکایت شانس است دیگر والا که باید از سفر می ماندم، با نشست و برخاستی در رم به آتن رسیدیم شهری که باید می دیدمش با فراغ بال،با اتوبوس و بلیطی به سه یورو و چهل سانتیم از فرودگاه به میدان ویکتوریا رسیدم، از آتن به بعد را برنامه ریزی نکرده بودم، نزدیک بخانه می دانستم یونان وترکیه را ، گفتم می رسم و راهی باز می کنم سرانجام در آتن،خدا بزرگ است.&lt;br /&gt;ساعت دو نیمه شب بود و سکوت قبرستان بر شهر افتاده بود، میدان ویکتوریا از هتل و تاکسی کم نداشت ولی پیدا بود که هردو گران باشند، پس حتی پرسشی هم نکردم که چودانی و پرسی سوالت خطاست، آدرس هتل های ارزان قیمت را گرفتم، میدان اومانیا، در همان امتداد خیابانی بود که ایستاده بودم، راه افتادم، انگار در خیابان آزادی ، در تهران قدم می زدم، همان وهم و سایه های معدود، لرزان و مردد، در گذر از کوچه ای به خیابانی، و سپس گم شدن در سیاهی شب، چندان امن بنظر نمی رسید خیابان خاصه درآن ساعت شب، به میدان رسیدم، بی قواره ، نامتوازن و تعدادی سرگردان بر حاشیه اش نشسته از همه رنگ، سیاه و زرد و سفید، پل انتقال مهاجرین از آسیا وآفریقا به اروپاست یونان ازجبر جغرافیایی اش، هتل های کوچکی که در کوچه پس کوچه ها می یافتم همه درهاشان قفل بود، برسم هتل های شهرها ی کوچک در ایران، داشتم فکر می کردم که اولین شب اقامت بی برنامه چندان راحت نخواهد گذشت که به آخرین هتل سرراه هم سری زدم، درش باز بود، پسرجوان خوش منظر و خوش محظری در پذیرش نشسته بود، اتاق خالی داشت، 35 یورو از قرار هرشب ، اتاقی مرتب با سرویس بهداشتی خوب، بخیر گذشته بود، خسته راه بودم، ننشسته خوابیدم&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5497166995016361506" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEncQbjzpiI/AAAAAAAABOs/pcbm4gNd8e4/s400/IMG_0380.jpg" border="0" /&gt;.&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4095489955806477287-4773791601079695577?l=kmgohari.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmgohari.blogspot.com/feeds/4773791601079695577/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4095489955806477287&amp;postID=4773791601079695577' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/4773791601079695577'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/4773791601079695577'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmgohari.blogspot.com/2010/07/blog-post_23.html' title='بوداپست'/><author><name>یرهوگ گوهری</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06451109114942150764</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TKPfebcHYLI/AAAAAAAABUY/sdgeHQrZEeM/S220/22.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEncctDTdcI/AAAAAAAABO8/Zk63Z0hKGbQ/s72-c/IMG_0441.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4095489955806477287.post-8909127349164684550</id><published>2010-07-22T07:06:00.000-07:00</published><updated>2010-07-22T07:17:24.765-07:00</updated><title type='text'>وین</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEhRHnWmpUI/AAAAAAAABN0/Fef83_pxB1I/s1600/Vienna_Eglise1_web.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5496732536470414658" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 340px; CURSOR: hand; HEIGHT: 486px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEhRHnWmpUI/AAAAAAAABN0/Fef83_pxB1I/s400/Vienna_Eglise1_web.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;یک ساعتی بیشتر طول نکشید تا ازبراتیسلاوا به وین رسیدیم،اتوبوس عجله نکرده بود،راه کوتاه بود. پایانه اتوبوس بیشتر به ایستگاهی از اتوبوس های شهری می مانست،نه ساختمانی،نه شرکتی،نه اتوبوسی، پیاده شدم.&lt;br /&gt;مترو نزدیک بود ، از پله ها پایین رفتم ،در فکر این بودم تا از جایی یا کسی آدرس هتل را بگیرم که در گذر دو دختر جوان آوای پارسی سخن گفتن را شنیدم، دنبالشان دویدم وآدرسی خواستم، دو دخترآرایش کرده بودند، ،در شباب جوانی و زیبا ، پاریس اینگونه نیست با همه آوازه اش،بحساب عادت گذاشتم، که ترکش موجب مرض است ،چه در ایران و چه در فرنگ.&lt;br /&gt;بلطف و مهربانی، ایرانی وار راهنمایم شدند و چند ایستگاهی همراه شدیم، تا رفتند، نه سالی بود که کم و بیش در اطریش زندگی می کرد مینا، گلناز چندان صحبتی نکرد، کار دفتری می کردند گویا،درسی خوانده بودند،تا آن اندازه که کاری پیدا کنند و کافی بود برایشان،بیشتر چه می خواستند مگر؟ فارسی را خوب اما با تردید و تامل صحبت می کردند، سخت شده بود فارسی صحبت کردن بروز، برای این مسافران همیشه ، نمی توانستند برگردند براحتی به ایران ،باید پاسپورت اطریشی می گرفتند که هنوز نگرفته بودند انگار، تازه مگر که مانده بود ایران که ببینند، فامیل کوچکی داشتند که امروز در اروپا یا آمریکا بودندحالا اعضایش ،و دوستان هم که دیگر سال هاست که از یادشان برده اند مینا و گلناز را،به زندگی مبتلایند و روزمرگی هایش لابد.کنجکاوی نکردم ولی پیدا بود از نسل مهاجران و پناهندگانی هستند که سالی را در دربدری گذرانده اند تا گلستانی بیابند، حالا هم پیدا بود که ناراضی نیستند، بالاخره انسان است دیگر عادت می کند با روزگار، وتا چشم بچرخاند عمری گذرانده و دیگر راهی به بازگشت نمی ماند و تازه اگر راهی هم باشد، دیگر نیرویی نمانده، انسان است دیگر ،محافظه کار می شود،تنبل می شود، نمی شود که هروز از آغاز شروع کند، تازه با این خبرها که در بوق می کنند از آنچه می گذرد در ایران، راه قرض ندارد که دوباره برگردد، همین جا می ماند تا وقتش برسد، و وقتش هیچ وقت نمی رسد، می ماند آن میان نه رومی روم،نه زنگی زنگ، یه چیزی میان این دو ، در هر حال این دلیل نمی شد تا مینا و گلناز بد بگذرانند بخود ، می خرامیدند چون طاووس مست بر زمین خدا، خدا همراهشان.&lt;br /&gt;به هتل رسیدم، آدرس سر راست بود، چندان با دانوب و مرکز شهر فاصله ای نداشت، قد ده دقیقه قدم زدن بود، دوشی و استراحتی، در لابی هتل کمی با مردمیانسالی که در پذیرش نشسته بود گپی زدم ، ایران را می شناخت، علاقمند بود به سفری به اصفهان، تشویقش کردم، می ترسید، تلویزیون ها اخبار خوبی پخش نمی کردند از ایران، به آینده موکول کرده بود رویای سفرش را ،شاید زمان حل کند مشکلات را،که می داند شاید حق با اوباشد.&lt;br /&gt;به خیابان زدم ، در امتداد دانوب قدم می زدم که پیچ کوچه ها و سحر محله های نا آشنا مرا به کلیسای گوتیک راتوس در مرکزشهررساندند، با همان هیبت غریب جانوری مهیب، نشسته در میانه میدان، سیاه ، ساکت و غیر زمینی، منتظر بودم تا هر لحظه غرشی کند این اژدها و خیزش را به دل آسمان ببینم.&lt;br /&gt;کمی جلوتر از کلیسای گوتیک ساختمان هاس هاوس قرار داشت ،یکی از آثار بنام معماری پست مدرن اثرهانس هولاین معمار هلندی، با همان مشخصات پر زرق و برق پست مدرنیسم که بیشتر نوعی نئو باروک محسوب می شود جخ با مختصات معماری مدرن، در مقابل اصالت و قدرت کلیسای گوتیک قافیه را باخته بود مرکز خرید پست مدرنیستی هانس هولاین،در حوالی میدان پرسه ای زدم، خیابانی بود طولانی،به خیابان استقلال استامبول می مانست، بازار مکاره مغازه ها و فروشگاه ها ومردم که این میان می لولیدند به سرخوشی، حق دانشتند دخترکان ایرانی مردم به پوسته صدف هاشان بسیار رسیده بودند قصه بسادگی پاریس نبود،خرج کرده بودند برای سر و تن شان، خاصه خانم ها .یاد آن بیت ها از مولوی افتادم که:&lt;br /&gt;چند بازی عشق با نقش سبو بگذر از نقش سبو، رو آب جو&lt;br /&gt;این صدف های قوالب درجهان گرچه جمله زنده اند از بهر جان&lt;br /&gt;لیک در دل هر صدف نبود گهر چشم باز کن در دل هریک نگر&lt;br /&gt;صورتش دیدی زمعنی غافلی در صدف دری گزین، گر عاقلی&lt;br /&gt;به شبگردی گذشت شب بیست و ششم تیرماه، شب چهارم از سفر،خسته تن کشاندم به تخت، وخوابی عمیق مرا برد به آنجا که رویا می کارند.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5496732951505411234" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 409px; CURSOR: hand; HEIGHT: 367px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEhRfxeqHKI/AAAAAAAABN8/JFm8IbyModk/s400/Vienna_2_web.jpg" border="0" /&gt;تفرج روزانه با تراموا آغاز شد، هوای ابری بود و امید چندانی به عکاسی نداشتم که عکاسی بی سایه و نور ، کالبد مرده را تصویر کردن است، رنگ ها هم نیمه جان ثبت می شوند بر صفحه تصویر، در مقابل بنای مشهور ژوزف اولبریخ که آشنا می نمود از تراموا پیاده شدم، اولبریخ و اتو واگنر از بزرگان سبک آرت نوو در وین محسوب می شوند که در دوره غلبه باروک و روکوکو نگاهشان به معماری انقلابی بود، ادامه همزیستی باروک و آرت نوو از پراگ به وین کشیده شده بود، همانطور که گوستاو کلیمت در هردو شهر یادگارهایی گذارده بود از نقاشی.&lt;br /&gt;باران تندی زد، خیس شدم، از کنار فرش فروشی حافظ و هواپیمائی ایران ایر گذشتم تا به ولکس گارتن رسیدم، پارک ملت به تعبیر اطریشی ها، کاخی عظیم و چمنی سبز در مقابل آن ،قصر هافبورگ ،ماترک فرانتس ژوزف از خاندان هابسبورگ، قدم به قدم نقش عقاب های خشمگین بود بر سر دیوارهای باغ، نمایشگر قدرتی درنده به خوی عقاب، گذارده بودندش زیر پا مردم به ضرب قانون وسرخوردگی ها از بلند پروازی های پوچ امپراطوری، کالبدی مانده بود از همه آن گزافه ها به قرن نوزدهم.&lt;br /&gt;قصر به حرمت شهروندی و کرامت انسان، شده بود پارک ملت، وهمچنان نشاندار قدرتی که مقهور مردمش شده بود، عظیم ، وحشی و باشکوه.&lt;br /&gt;شهر در اندازه های پایتختی یک قدرت اروپایی است، ازمنظر شهرسازی قرن نوزدهمی و بنا های باشکوهش،میان سبکی در باروک بنام فرانتس ژوزف شکل داده وین با اینهمه هماهنگی در عظمت، با خود فکر می کردم چه می کنند امروز با اینهمه بنای بی فایده و البته پر هزینه که مرمت شان خود قصه ها دارد، توریسم نمی تواند بار همه هزینه ها را بدوش بکشد که صنعتی است بسیار آسیب پذیر، اتکا به آن خانه برآب ساختن است، مگرازنان قرض دادن های سازمان ملل و شرکای اروپایی فرجی حاصل شود که می شود، حداقل ده سالی است که دیپلمات های ایرانی راه تهران-وین را هر ماه گز می کنند تا در اجلاس حکام سازمان بین اامللی انرژی اتمی حق ایران را بگیرند، و می گیرند لابد، آقای علی اکبر سلطانیه که تکان نمی خورد از وین تا مقصود حاصل شود.&lt;br /&gt;پارلمان ، تئاتر ، کاخ های متعددهمه در شکوهی رویایی غوطه ور بودند، وین قرن نوزدم به قطع رشک قدرت های اروپایی بوده است، بی دلیل نبوده که پادشاهان قاجارو ایرانیان سفر کرده به فرنگ در این شکوه و عظمت شهر و قدرت امپراطوری غرق می شدند ، بیجا نبود که معماری قاجاری ایران نه حتی معماری کشوری مستعمره که معماری سلاطینی شد که همچون کلاغ قصه می خواستند خرامیدن کبک بیاموزند، قبله عالم هایی که قدرتشان تا سرحداتشان هم نمی رسید و انگشت هر کشور خارجی گوشه ای ازمملکت را به بازی داشت.ای داد از بی کفایتی ای داد ازبیداد چاپلوسی ،که چه می کند با شاهی سلطانی، قدر قدرتی، باز خوشا به غیرت ناصرالدین شاه که اینقدر جگر داشت که به اعتراف بنشیند که قدر قدرت و قبله عالم خلقی گرسنه و در جهل رها شده، پادشاهی غوکان و خرمگسان است، وچه فایده که خود در بزنگاهی فرصتی دریغ کرده بود از ملت به نظم تقی خانی، توبه گرگ و اشک تمساح.&lt;br /&gt;آنچه از معماری کهن وین دیدم با آنچه که باید از معماری روزش می دیدم نسبتی نداشت، کفه تاریخ در وین چون، پراگ، چون پاریس و چون ونیز و فلورانس و رم می چربید ، چاره ای نبود هنوز در پس ذهن شهروند اروپایی شکوه و عظمت معماری با سنگ روم و یونان سنجیده می شود، شکر باید کرد که روزگار مدرن و معماری امروز تا اندازه ای ازین نوستالژی تاریخی کاسته است.&lt;br /&gt;اسباب سفر را برداشته راهی همان ایستگاهی شدم که پیاده شده بودم روز پیش، مقصد سفر این بار بوداپست بود حلقه سوم انگشتری دانوب و ستون اقتدار دیگری از خاندان هابسبورگ و امپراطوری پروس-هانگری در سرحدات عثمانی، هزینه ها از انتظار گذشت در روزی که در وین سر کردم، 139 یورو پولی بود که بابت هتل ، غذا و بلیط مترو پرداختم.سفراست دیگر،دست ها با جیب مهربان می شوند.&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5496733090998902418" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 492px; CURSOR: hand; HEIGHT: 182px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEhRn5If3pI/AAAAAAAABOE/ljAjyRNM8Oc/s400/Vienna_1_web.jpg" border="0" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4095489955806477287-8909127349164684550?l=kmgohari.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmgohari.blogspot.com/feeds/8909127349164684550/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4095489955806477287&amp;postID=8909127349164684550' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/8909127349164684550'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/8909127349164684550'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmgohari.blogspot.com/2010/07/blog-post_22.html' title='وین'/><author><name>یرهوگ گوهری</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06451109114942150764</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TKPfebcHYLI/AAAAAAAABUY/sdgeHQrZEeM/S220/22.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEhRHnWmpUI/AAAAAAAABN0/Fef83_pxB1I/s72-c/Vienna_Eglise1_web.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4095489955806477287.post-3747769915668202764</id><published>2010-07-20T05:38:00.000-07:00</published><updated>2010-07-20T06:04:00.870-07:00</updated><title type='text'>براتیسلاوا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEWZ2AQLeNI/AAAAAAAABNE/IZsGQwU1tA8/s1600/Bratislava_1.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5495968073335404754" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 336px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEWZ2AQLeNI/AAAAAAAABNE/IZsGQwU1tA8/s400/Bratislava_1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;نمی دانم کدام فیلم در کودکی یا داستان کتابی بود که در براتیسلاوا اتفاق می افتاد،بنظرم می آید که فیلم بود، تصویری از شهری در ذهنم مانده بود با بارو و حصاری قرون وسطایی برگردش، کوچک ولی به قدر لازم متمایز و خیال انگیز،افسوس که پایتخت جمهوری اسلواکی پاره دیگر چکسلواکی کمونیست نه آنگونه بود که خیال می کرده،هیچ هم به همتای چک خود هم نمی برد،شهری رها شده و مفلوک را می مانست که در فقری مزمن دست و پا می زند با مردمش، شاید گاهی بهتر باشد خاطرات کودکی را درهمان خوش بینی زودباورانه کودکی رها کنیم تا خاطره بمانند وگرنه با ذهن کنجکاو و نقاد که بنیاد هر رویا را برمی کند به مواجهه خاطرات کودکی رفتن ،از آنها جز خاکستری برجا نمی گذارد.&lt;br /&gt;شهری کمونیستی که این یکی منطبق بود بر کلیشه های آشنای تبلیغات غربی،ورشکسته، مخروبه با مردمانی شیفته غرب و غربزدگی،خنده دارآنکه امروزاسلواکی تا مغز استخوان غربی است پولش برخلاف جمهوری چک یورو است و مردمانش براحتی در فضای اتحادیه اروپا در ترددند،جوان ترها را می بینی که ماشین های قرمزوزرد اسپرت می رانند،گیرم نه فراری و پورشه ،بلکه هوندا ومزدا،ولی معماری وزیرساخت های شهری بسیار فرسوده ،آماس کرده و از دست رفته بود به شهرهای جنگی می مانست که زخم های تا به تای جذام تنش را خورده باشد،خیابانش را جویده باشد،باوجود رنگ های شاد لباس ها و تنگ وکوتاه بودن پوشینه های زنانه و چند تایی گروه های توریست که در شهر می چرخاندند مسافرینی اندک رابرای خالی نبودن عریضه شهر از ارتباطات اروپایی لابد ،شهر بوی طاعون می داد،سکوت مرگ در شهر بود، ناامیدم کرد،در سفرهایی ازین دست تند و گذرا که فرصت آشنایی چندانی با جامعه دست نمی دهد،بتجربه دریافته ام که معماری و شهرسازی می تواند آینه ای باشد تمام نمای آنچه برآن شهر رفته و می رود که نشانه ها خودبه صدهزارزبان در گفتگویند.&lt;br /&gt;ساعت چهارصبح رسیده بودم هوا هنوز تیره تر از آن بود که بشود در شهر پرسه زد،سومین شب خفتن در اتوبوس بود،تن به دراز کشیدن میل می کرد،بر نیمکتی در همان پایانه براتیسلاوا ولوشدم،فضا یی بود خلوت و متروکه که سیاهی شب وهمش را دو چندان می کرد، نگرانی در گوشم زمزمه احتیاط سر داده بود که تنها در آن تهی فضا مانده بودم،تن ندادم به تردید،کوله پشتی را زیر سر گذاشتم دراز به دراز بر امتداد خشک و سیمانی نیمکت پایانه ای ناآشنا در ناکجاآبادی از شهری نشناخته خوابیدم ،جسارتی که خود حاصل سفری است ازین دست، خوشبختانه جادوی خواب به کمک جسارت مردد آمد، بیهوش شدم.&lt;br /&gt;چشم که بازکردم دیگر هوا روشن شده بود و جابجا هیکل روان سایه ای بود که تن می کشاند از پله ای به سکویی یا از خیابانی به کوچه ای،با این همه راضی نمی شدند چشم ها به باز شدن، به نگریستن، خسته بودند ، خوابشان می آمد هنوز،به سنت این چند روزدر ایستگاه اتوبوس به انتظار نشستم تا بلکه کمی شهر را بگردم و ببینم چطور گشت روزانه را شروع کنم، راستش چندان اهل دیدن شهر بر اساس کتاب راهنما نیستم،گرچه راهنمای لونلی پلانت در کیفم همراه بود ولی آنرا گذاشته ام برای روز مبادا،وضعیت خاص و غیر قابل پیشبینی، لذت کشف شهر را از آدم می گیرند کتاب های راهنما ،همه چیز را برایت شرح می دهند،همه جای دیدنی را گوشزد می کند تا ببینی، نوعی آگاهی کاذب می دهندو تشویشی غیرلازم برای رسیدن به همه دیدنی ها ،البته مشکل دیگری هم هست مانند بارون مثال آلن دوباتن در هنر سیرو سفر،شرح کامل و صادق دیدنی های یک شهر شوق سفر را هم می گیرد از مسافر،او که هنوز نرسیده همه دیدنی ها را می شناسد،تاریخشان را می داند و حتی گوشه کنارهای هر بنایی را بلطف خامه نویسنده ازحفظ است،دیگر چه می ماند از هیجان روبرو شدن با بنایی، رودخانه ای یا منظری که در پیچ خیابانی در کمینت است و ناگهان به لحظه ای برتو کشف می شود و ضربان قلب و آه سینه ات را برتنت هوارمی کند، حتی افسوس از دست دادن بنایی یا منظری که ندیدی،چیزی که برای تو نادانسته ماند از یک تاریخ هم بخشی ازجذابیت های یک سفر است و گاهی بهانه که بازگردی، کتاب های راهنما هرچه دقیقتر و جزئی نگر تر که می شوند حس مسافر از سفر را تقلیل می دهند،ظاهرا مراد این بوده تا مسافر محتاط را که بعد چندی تردید بالاخره خطر کرده و تن بسفر داده را اطمینان بدهد ازاینکه سفری بی مخاطره در پیش خواهد داشت،اینکه می تواند همه چیز راجب به مقصد و جزییات اقامت وخوراک و رفت آمدش را بداند قیمت ها را گوشزد می کند تا کلاهی سرمسافرمحتاط غربی نرود،چه بسا اصلا قصه ،قصه همین کلاه است و گذاشتن و برداشتنش، همه این توضیحات برای آن است که در وقتی که صرف می کنید و پولی که می دهید کلاهی سرتان نرود،هرچه بیشتر راببینید وبدانید،ولی نمی گوید با اینهمه اطلاعات و تصویر چه بکنید،حتی اگر هفته ای بعد همه را در گوشه ای از ذهن فراموشکارتان تلنبار کردید تا در کنار دیگر این خاطرات بماند و بپوسد.&lt;br /&gt;مطمئنم که گاهی اطلاعاتی که راجب به یک شهر در یک کتاب راهنما موجود است حتی به ذهن ساکنان آن شهر هم نرسیده است،صحنه های خنده داری دیده ام از مسافرینی که داشته اند تاریخ و مشخصات یک شهر یا یک بنا را به سکنان همان شهر توضیح می داده اند، برای مثال شنونده بیچاره روحش هم خبر نداشته که دوک نشین همسایه در سال فلان میلادی موالی در زیر قصر کنونی این شهر ساخته بوده که بنای باشکوه فعلی را برجای آن ساخته اند واین بوی تعفن این گوشه از بنا بسا که از همان موال کهنه باشد وچه وچه....&lt;br /&gt;این هم از جمله یکسان سازی های عصر ماست،سفر هم که می رویم مسیرهایی یکسان راطی می کنیم بناهایی یکسان را میبینیم ،شرحی یکسان را می شنویم ولابدباید باورهایی یکسان نیز پیدا کنیم،دیگر جایی برای قصه پردازی ها به سنت شهرزاد وهرودوت وحتی مارکو پولو نمی ماند، چیزی که بجای حس احاطه و تسلط بر همه چیز در مسیر سفر هیجان تجربه های ناکرده و مناظر ندیده را را بر تن بنشاند.&lt;br /&gt;با همه این پیش بینی های روح محتاط ،هنوز روح پرحادثه سفر قصه ها می سازد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5495968643899616866" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEWaXNxSbmI/AAAAAAAABNU/y_6ufc1MEPc/s400/IMG_9449.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;اتوبوس از محله های مختلف گذشت از شهر خارج شد باز هم رفت، سرانجام در مقابل کارخانه فولکس واگن آرام گرفت و سروته کرد،ناگزیر پیاده شدم تا در سوی دیگر خیابان سوار همان اتوبوس شوم برای بازگشت،سایه اقتصاد همسایه آلمانی در اینجا هم چون پراگ برسر شهر است انگار.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt; &lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5495968858749056482" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEWajuJYteI/AAAAAAAABNc/3aEUstT88rw/s400/IMG_9465.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;چشم ها هنوز شکایت داشتند از کم خوابی و درد گردن حاصل سه شب نشسته خوابیدن هم برآن اضافه شد،وسوسه ای که در مسیر بعد از دیدن تابلوی هاستلی با قیمت 4.5 یورو دیده بودم در جانم افتاد تمام مسیر بازگشت در جستجوی تابلو بودم،یافتم و پیاده شدم.&lt;br /&gt;ساختمانی ده طبقه به هیئت مجتمعی مسکونی بود در فاصله کمی از مرکز شهر که گویا به دانشجویان اتاق هایی ارزان قیمت می داد،در پذیرش دخترکی بلند قد ونسبتا درشت هیکل با موهای کم پشتی که به زردی می زد مدارک همراهم را گرفت،کافی نبود برایش کارت دانشجویی فرانسوی،کارت دانشجوئی بین المللی را خواست،کارتی ازین دست رااز زمان معلمی دانشگاه داشتم،تاریخش نمی خواند با امروز،کارت را دادم،قبول کرد،اتاق را به دوازده یوروکرایه داد،دخترک دانشجو بود،دانشجوی معماری،فکر می کردم تنها ما به اعجاز معماری را در خلاءدرس می دهیم در گوشه زاهدان در نبود بنایی درخور ، گفتگویی و لبخندی و تن کشاندم به اتاق هفت در طبقه پنجم ،آسانسوری زهوار دررفته با گله گله نوشته های ماژیک،راهروی تاریکی که به دهلیز زندان می مانست و سرانجام اتاق که شبیه اتاق های خوابگاه دانشجویان زاهدان بود، کهنه و مخروبه که با بزکی از ملافه های سفید سرپایش نگاه داشته بودند بزور ،قصه رکود و حاصلش یکی است از زاهدان تا براتیسلاوا،خوابیدم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5495968474342204978" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 409px; CURSOR: hand; HEIGHT: 266px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEWaNWHppjI/AAAAAAAABNM/x2rM83JyhuE/s400/Hustel_Bratislava_Web.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;سه ساعتی که خوابیدم رمقی بود که تن خسته گرفت بعد آنهمه شب بیداری ها و کژخوابی ها،دوش گرفتم،آنقدر هم که بنظر می آمد بد نبود، همینقدر که آب گرمش براه بود و نظافتی داشت سرویس های بهداشتی اش خودش کم نبود در آن شهر نیمه مرده نیمه زنده، با دوربین زدم به شهر بلکه تصویری شکار کنم از آنهمه رخوت طاعون ، اولین عکس راکه گرفتم خانمی سر از پنجره ای درآورد و چیزهایی گفت لابد در مضمون آنکه نباید عکس بگیری یا عکسبرداری ممنوع است اینجا،من که نفهمیدم،گذاشتم به حساب ترس تاریخی مردم یک کشور کمونیستی از شناخته شدن،در عکس ثبت شدن،پرونده شدن و لابد دردسر شدن، بسیاردیده ایم این واکنش را در شهرهای ایران ازحجب ودر فرنگ از سرحقوق اجتماعی که اجازه نداده اندعکاسی را . &lt;div align="right"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5495967840943131026" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 469px; CURSOR: hand; HEIGHT: 564px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEWZoehiyZI/AAAAAAAABM8/4Sb5x90kCo4/s400/Bratislava_2_Web.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;به مر کز شهر رسیدم روبرو شدم با پیکر حقیر ساختمانی دولتی که بزک شده بود با رنگ تا بعنوان اثری دیدنی به مسافر بقبولاند خود را، وچند تایی کافه و رستوران همه جدید،و بطرزی ناشیانه متظاهر،همه سرتا ته مرکز شهر و دیدنی ها را به ساعتی گشتم ، دانوب قصه ای دیگرداشت که اولین بار بود که می دیدمش، به پهنای کارون،آرام و خرامان، چشم هایم به چیزی دیگر مشغول نشد،در دوردست هیکل سنگین پل معلق غریبی بر دانوب هوار شده بود،زشت و کهنه بنظر می رسید چون زمخت پیکر هیولایی بر ظرافت تن پریوشی اسیر،جخ این هم از یادگارهای عهد کمونیسم باشد مانند موزه هنر های معاصر شهر که چون سفینه ای عظیم بنظر می رسید ره گم کرده کهکشان که یک چند درمیانه ساختمان های مشرف به دانوب خستگی می گیرد ،لابد پل معلق را با آن ظاهر غریب همتایی ره گم کرده چون خود یافته بود که در گوشه دیگر اطراق کرده ، پس تنها نبود سفینه گم شده درشهری رها شده، که در رویای آبادی کابوس می دید.شهر محتضر چون پیکری که پیش از مرگ تعفنش آغازشده باشد مفلوک بنظر می رسید،وقت رفتن بود،خود رادراتوبوس خط 21 چپاندم و باز هم سر موقع سوار بر اتوبوسف اورنج لاین بسمت وین حرکت کردم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5495969049123313362" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 300px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEWauzWJVtI/AAAAAAAABNk/lZiwh3eSPEk/s400/IMG_9473.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5495969506233098466" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 300px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEWbJaNnIOI/AAAAAAAABNs/AK-0CxQaST4/s400/IMG_9477.jpg" border="0" /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4095489955806477287-3747769915668202764?l=kmgohari.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmgohari.blogspot.com/feeds/3747769915668202764/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4095489955806477287&amp;postID=3747769915668202764' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/3747769915668202764'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/3747769915668202764'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmgohari.blogspot.com/2010/07/blog-post_5967.html' title='براتیسلاوا'/><author><name>یرهوگ گوهری</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06451109114942150764</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TKPfebcHYLI/AAAAAAAABUY/sdgeHQrZEeM/S220/22.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEWZ2AQLeNI/AAAAAAAABNE/IZsGQwU1tA8/s72-c/Bratislava_1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4095489955806477287.post-8976874904689896087</id><published>2010-07-20T05:23:00.000-07:00</published><updated>2010-07-20T05:38:20.787-07:00</updated><title type='text'>سوسیس های چاق</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEWW-KHHVcI/AAAAAAAABMs/Cj8RmR5XrGY/s1600/Prague_1_WEB.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5495964914885809602" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 419px; CURSOR: hand; HEIGHT: 323px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEWW-KHHVcI/AAAAAAAABMs/Cj8RmR5XrGY/s400/Prague_1_WEB.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;پراگ موزه ای بزرگ از شیوه های گوناگون معماری است از معماری بوهمین گرفته تا باروک وروکوکوی پرزرق وبرق،از بناهای آرت نوو وآرت دکو تا ساختمانهایی مدرن و پسا مدرن،نه به پاریس ورم می ماند با آن همه ضابطه شهرسازی و تفکیک نوین ازعتیق ونه به برلین و لندن شبیه است درآزادی سبکی و همزیستی ناگزیربافت های ناهمگون معماری وجمعیتی،خودش است ،پراگ چیزی است جدای دیگراین شهرهای نامدار.&lt;br /&gt;درعین بلعیدن تصاویر و مناظر گوناگون دکه های سوسیس در گوشه گوشه میدان چشم را وسپس مجموعه ذائقه و هاضمه رابخود مشغول کرد،چاره نبود سوسیس های چاق و خوشرنگ طاقت رهگذر گرسنه را می بریدند،سفارش دادم.&lt;a name="OLE_LINK6"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a name="OLE_LINK5"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;کوله پشتی بدوش سربالایی وسرازیری قلعه پراگ را که بر بلندای کوه مشرف به شهر واقع شده بود را طی کردم،سواد کلیسای عظیم گوتیک از میان درخت ها پیدا بود،چون خزنده ای غول آسا با فلس های رنگی بر پشتش و دست وپایی سیاه و پر زائده و گردنی برآمده وپراز خاروتیغ،مهیب بود هیئت کلیسا از آن فاصله،به معابد رها شده کامبوج می مانست و وهم حیوانی وحشی در جنگلی غریب،این کلیساهای گوتیک عجیب مرا بخود جذب می کنند گویی از جنس بناهای روی خاک نیستند،غریبند،نه آنکه روحانی و ملکوتی ،که حتی بضرب پنجره های مشجر رنگین هم نه زمینی می شوند و نه آسمانی، هیئت غریبی دارند،انگار سفینه ای از تمدنی دیگرند که ساکنانش جایش گذارده اند در میان شهری قرون وسطایی، گوتیک سبکی یکه و بی همانند نسبت به پس و پیش خود است در معماری اروپا،انگار از فاق آسمان بزمین افتاده،غریب است این سبک با سبک های دیگر،حتی درکلیساهایی چون نتردام پاریس و دوموی میلان که بچشم آشنا می آیند این غریبی قدرتمند است، به عنصری ناشناخته از جدول مندلیف می ماند که منشائی فرا زمینی و فرا کهکشانی دارد،با آنهمه حجاری ها و جزییات سفینه های فیلم های علمی تخیلی را می ماند، انتظار داری که بجای پیکر به صلیب کشیده پسر مریم، جدای وان کنوبی یا یودای پیر را در گوشه کنارش بیابی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5495965176901781666" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEWXNaMlyKI/AAAAAAAABM0/dC-gPLpIDik/s400/IMG_9334.jpg" border="0" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کلیسای سنت ویتس را عکاسی کرده آرام آرام شیب جنوبی تپه را بسمت رود خانه طی کردم، به پل شارل که بازارمکاره کالاهای هنری بود رسیدم، آوای گفتگوی فارسی بگوشم خورد ،برگشتم گروهی پنج نفره از زن هاو مردهایی میانسال رادیدم که سرخوش در گفت وشنید بودند وداشتند بر سرزیبایی نقاشی یا مدل نقاشی یکی از ده ها نقاش دوره گرد روی پل بحث می کردند که دخترکی ظریف نشسته بر صندلی بود،به اسپانیایی ها می برد چهره دخترک،ظریف و گندمگون با خرمن گیسوان سیاه و چشمانی جسور که پروای خیره شدن در چشم های رهگذران کنجکاو نداشت،دوست داشتم گپی بزنم با جمع ایرانی و دلی سبک کنم از چند روزی سکوت فارسی ،فرصتی دست نداد تا سرصحبتی باز شود،گذشتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5495963677267123474" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 297px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEWV2Hn03RI/AAAAAAAABMc/kbWxu8glGC8/s400/IMG_9399.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;عروسک های خیمه شب بازی همه جا بچشم می خورد در بازار و چند تایی هم تئاتر که گویا نمایشنامه های عروسکی نشان می دادند،وقت تئاتر رفتن نداشتم گرچه دلم می خواست،چه چیزها که این چشم صادق می بیند و این دل عاشق می خواهد،راست می گفت باباطاهر،خنجری باید جست،خنجری باید جست.&lt;br /&gt;دیگر وقت سفر بود با یکی دیگر از همان ترامواهای ظاهرا رایگان خود را به پایانه کوچک ولی تمیز و تازه ساز پراگ رساندم که چسبیده به همان بخش کهنه ای بود که صبح درآن پیاده شده بودم،ندیده بودم این یکی را بچشمم نیامده بود،خواب آلود بودم یا گیج شکوه چشم انداز پراگ نمی دانم،اتوبوس بوقت آمدوبوقت راه افتادیم،راستش پیشتر چشمم آب نمی خورد که سفر با اتوبوس خاصه در پاره شرقی اروپا بی مشکل برگزار شود که شد،چه اندازه ما بازیچه پیش داوری های خود از کلیشه های تبلیغات هستیم،هنوز تلقی غربی از شرق کمونیست که تصویری از رکود، بی نظمی و بی نشاطی است ذهن ما را شرطی کرده در سفر به هر شهرازاین بخش اروپا ،ولی پراگ هیچ شباهتی به آنهمه نداشت،باور هم نمی شود کرد که چنین شهر به گاه کمونیست ها جز این بوده باشد، جخ حالا نشانی از مک دونالد و کوکا کولا نداشته ولی این معماری واین طبیعت که دراین صد سال گذشته به قطع همینگونه بوده اند ،شاهدانی که جزآن کلیشه غربی را روایت می کنند.د. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4095489955806477287-8976874904689896087?l=kmgohari.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmgohari.blogspot.com/feeds/8976874904689896087/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4095489955806477287&amp;postID=8976874904689896087' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/8976874904689896087'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/8976874904689896087'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmgohari.blogspot.com/2010/07/blog-post_6405.html' title='سوسیس های چاق'/><author><name>یرهوگ گوهری</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06451109114942150764</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TKPfebcHYLI/AAAAAAAABUY/sdgeHQrZEeM/S220/22.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEWW-KHHVcI/AAAAAAAABMs/Cj8RmR5XrGY/s72-c/Prague_1_WEB.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4095489955806477287.post-5435369474038883685</id><published>2010-07-20T05:05:00.000-07:00</published><updated>2010-07-22T02:58:22.498-07:00</updated><title type='text'>پراگ</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEWR3ZyV7KI/AAAAAAAABLs/WCLI2uj-Df4/s1600/IMG_9171.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5495959301276429474" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 303px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEWR3ZyV7KI/AAAAAAAABLs/WCLI2uj-Df4/s400/IMG_9171.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;شهر قصر ، شهر محاکمه، شهر کافکا،شهر شوخی و عشق های خنده دار شهر کوندرا،شهر کلیمت و واتسلاو هاول ،شهری بی نظیروباور کردنی ،جمع همه سخاوت طبیعت و کاردانی هنر،تنه می زند به پاریس گرچه آنهمه هایهوی را هم ندارد و در مرکز کشوری 90هزار کیلومتر مربعی نشسته است، کار یک روز و دوروز نیست دیدن این شهر ،باید در پراگ زندکی کرد. با پاریس یک فرق دیگر هم دارد، وآنکه تا دلت بخواهد مارک های گران قیمت اتومبیل است که رژه می روند در خیابان، صحبت بی ام دبلیو و مرسدس بنز نیست،پورشه و فراری و مازراتی است که هر از چندی از خیابان می گذرند ، باقی دیگر اشکودا اتومبیل ملی چک هاست که در خیابان ها در رفت و آمداند. در مجموع بنظر می رسد که شهر ثروتمندی است و مردم دارایند. پراگ مرکز ایالت بوهمیا دوک نشین هابسبورگ هم بوده،شهری که مدتی مرکز امپراطوری پروس-هانگری شمرده می شده است.امپراطوری که فردای جنگ اول همه عظمت خود را باخت و چندی بعد هم زیر سایه رایش سوم خزید ،رایش که دولت مستعجل بود این استالین بود که تا برلین پیش رفت و امپراطوری سرخ ها را تا قلب اروپا کشاند،بهار پراگ مهمترین واقعه پیش از فروپاشی کمونیسم بود که برای نخستین بار پس از جنگ دوم ملی گرایان تلاشی کردند تا گردن از یوغ روس ها آزاد کنند که نشد،، این ایده بادخالت مستقیم ارتش سرخ ناکام ماند ،رفقای سرخ در مسکو نمی توانستند دومینوی فروپاشی نظم آهنین پرولتاریا را به آسانی تحمل کنند،32سال بعد دیدیم که تحمل کردند و شد،این همسایه شمالی ما گاهی توانایی های خودش را دست کم می گیرددر تحمل،خرس سرخ شمالی که تنها دندانهای اتمی اش مانده از ایام ماضی تنها دل خوش دله دزدی های گاه وبیگاه از همسایگانی چون ماست امروز،و البته مبتهج به عایدات نفت و گاز، که این روزگارش هم بگذرد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5495960222604668210" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEWStCAHLTI/AAAAAAAABMM/kAKa1u618sY/s400/IMG_9363.jpg" border="0" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ساعت شش در پایانه فلورانس شهر پراگ از اتوبوس پیاده شدم زمین خیس نم رقص سبک باران بود،هر یورو را در پایانه به 28.60کراون چک تبدیل کردم ،کمی راه رفتم تا به ورودی مترو رسیدم، بلیطی خریدم وسوار مترو شدم،در ایستگاه میوزیوم پیاده شدم که بنوعی مرکزشهر حساب می شد،تنها تک وتوک سایه سیال رهگذری در خیابان ها دیده می شد،شهر خواب بود هنوز،خمیازه می کشیددر آن صبح ، شده بودم همزاد باران که مژده روزی خوش بوددر این هرم تابستانی. چشمم به ترامواهای متعددی افتاد که در مسیرهای مختلف در رفت وآمد بودند در آن ساعت بخودم گفتم که کمی با تراموا در شهر بگردم تا با حدود شهر کمی آشنا شوم،بلکه کافه ای باز شود وصبحانه ای وقهوه ای. بلیط نداشتم پس با قیافه حق بجانب مسافر های نا آشنا به نظم و عادات شهر جدید سوار تراموای خط یازده شدم که سربالایی را به سمت شعاع های ناپیدا خورشید پس تپه طی می کرد. هیکل زرد تراموا ،سوسکی را می مانست که با کرختی تن می کشاند بر بالای تپه، چند ایستگاه که گذشت ، میان همه آیندگان ورفتگان ندیدم کسی بلیطی بزند در دهان منتظر دستگاه های کوچک قرمزی که دیگر نا امید بنظر می رسیدند از عنایت مسافران ،نشان به آن نشان که در تمام مدتی که در این شهر بودم بجز یکبار که خانمی با سه بچه قد و نیمقد بلیطی را بدهان یکی ازین گرسنگان داد ندیدم کسی بلیط استفاده کند،مورد آن خانم را هم گزاردم بحساب اینکه می خواست درس شهروندی بدهد لابد به کودکانش ، یا چون من مسافری است،ناوارد به رسم شهر.گویا سنت باقی مانده از ایام کمونیسم است در پراگ ،تراموای مجانی ! شما هم یادتان باشد که می توانید برای یک روز ازمعدود مزایای کمونیسم لذت ببرید در پراگ ،پس تا می توانید مانند من در پراگ تراموا سوارشوید.&lt;br /&gt;تقریبا تمام شهر را شمال به جنوب و شرق به غرب چرخیدم و می توانم توصیه هایی به شما هم بکنم ،مثلا اصلا خط یک و یازده را سوار نشوید که وقت تلف کردن است ،این تراموا ها ازهیچ محله قابل توجهی نمی گذرند و بیشتر مسافرینش زن ومردهایی میان سالند که ایستگاه به ایستگاه سواروپیاده می شوند ،خسته از کار شبانه و یا ناخوش از سحرخیزی مکرر ،خستگی اش به تن شما می ماند ،چه کاری است ،خط 23 و یا 24 را سوار شوید واز قلعه قرون وسطایی پراگ و کلیسای بسیارزیبای گوتیک  سنت ویتس لذت ببرید.&lt;br /&gt;گوشه ای دنج در یک کافه نزدیک رودخانه ولتاوا یافتم و دندانی به نان و کره چرب کردم،کافه ای خلوت که اولین مشتری اش من بودم، کفی پوشیده از سرامیک های تابه تا داشت، مثل خوشه انگوری نیم خورده، دندان های یک در میان ریخته ای را می مانست در خنده کودکانه هشت سالگی ، مهماندار خانم میانسالی بود که نیمروی مخلوط به سبزیجات معطرش به سرعت نگاهی سرگردان در بشقاب لعابی گم شد،کمی نوشتم و کمی در خیال سفر وسکون قبل وبعد ازآن پرسه زدم تا تنم کاملا در گرمای روح بازیگوش پراگ کرخت شد. صورتحساب نامعقول بنظر می رسید ولی به آسانی پرداخت شد،گویی خانم میانسال بتجربه مشتریانش را می شناخت ، اینکه بلد شهرند یا نابلدی تازه وارد، گوش می برید سرگردنه ،134 کرون چک بابت نیمرویی و نان و کره وفنجانی قهوه کارسازی کرده بود در حسابم، پرداختم براحتی،هنوز نشئه زیبایی شهر بودم ،زن می دانست،کمین زده بود برای مسافران نابلد ، می شناخت مشتریانی را که به تلنگری دل می دهند به یک شهر و که می داند، کنگر می خورند ولنگرمی اندازند. بحساب باران گذاشتم طمع زن کافه دار را،روز خوشی بود دست ها گشادگی می کردند با جیب ها.&lt;br /&gt;دوباره کمی با تراموا شهر را گشتم، در خیابانی که از کنار ساختمان تازه ساخت سنا با هیاتی عجیب می گذشت پیاده شدم،پاکتی را پست کردم،فرصتی بود تا ساختمان پست پراگ را هم ببینم، یاد ساختمان پست تهران افتادم،آنکه نیکلای مارکف ساخت به دهه بیست، با این تفاوت که این یکی هنوز برقرار است و به رتق وفتق امورپستی مردم می رسد،حال که آن یکی که در تهران است اگر نبود، توجه یکی ازهمین مهندسینی که ازسر اتفاق پیمانکار بنایی کهن می شوند ولی چندی بعد به عشقش مبتلا،چه بسا تا الان به سرنوشت ساختمان شهرداری و میدان مشق گرفتار شده بود.این عاشقی بر بسیاری گذشته ،برمن هم،یادم نمی رود اول روزی که در بیابان لوتک به لطف دوستی با آسبادهای حوض دارروبروشدم،امروز که ده سالی ازآن روز می گذرد همچنان هم سرنوشتیم من و این آسبادها.&lt;br /&gt;درخیابان بسمت رود پیش می آمدم وعکاسی می کردم بلکه کمی ازین همه زیبایی و هماهنگی ،گرچه بسیار خودنما و عمدا باشکوه را درخاطره تصویر بنشانم،شاید روزی به کمک حافظه فراموشکارمان آمد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5495961942919486226" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEWURKrIGxI/AAAAAAAABMU/NGkPR2gFfhk/s400/IMG_9242.JPG" border="0" /&gt; &lt;p align="right"&gt;.&lt;br /&gt;به میدان باریک ونسسلاس که رسیدم,خسته بودم میدان در امتداد طولی اش زیرسایه بنای عظیم لژرووا قرار گرفته بود که به کاخ یا عمارتی حکومتی می مانست،با پرس و جو دانستم موزه است امروز،بر نیمکتی در میانه میدان آرام گرفتم،کوله پشتی را که از کمر باز کردم ،چون گربه ای خزیده در شعاع آفتاب بر نیمکت وارفتم،بیهوش،خوابیدم.غرش موتور ماشینی که چون برق از خیابان گذشت بیدارم کرد،یکی از چندیدن فراری بود که میدان را در ساعت های بعد مدام چرخ می زد،آفتاب کمی آرام گرفته بود و پریرویان رفته رفته خرامان در حاشیه میدان به گشت وگذار بودند،نرینگان نشسته بر مرکب های لوکس جولان می دادند تا بلکه شکاری دست دهد،نرینگی هم کم وبیش همه جا یکسان جلوه می کند انگار،بگذریم، نیم ساعتی شیرین در وسط پراگ بر نیمکتی خوابیده بودم، وچه اهمیت دارد، جایی که کسی نمی شناسدت، چه بیرنگ می شوند بایدهادرسرزمین های دور ،کمی تن سبک می کند خاطر از همه آنچه براو آوار کرده ایم درهمه این سال های زندگی میان خویشان،دوستان، همکاران و همه چشم های ناظر و سختگیر، درسامان خود نبوداینهمه باید را تاب نمی آوریم گویی چیزیمان کم می شود ،چون گربه ای که سبیلش را چیده اند،تعادلمان بهم می خورد،حال آنکه چه می کند مگراین تن اگر کمی تنها شود ،سبک شود یک چندازهمه این بد است و زشت است ها،از مردم چه می گویندها ،جای دوری نمی رود که،جخ به اندازه خوابیدن روی نیمکتی در شهری دور ازهمه چشمهای کنجکاو،همین&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5495959634047132306" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 300px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEWSKxdD4pI/AAAAAAAABL0/Jgl_MkK2UuY/s400/IMG_9201.jpg" border="0" /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4095489955806477287-5435369474038883685?l=kmgohari.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmgohari.blogspot.com/feeds/5435369474038883685/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4095489955806477287&amp;postID=5435369474038883685' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/5435369474038883685'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/5435369474038883685'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmgohari.blogspot.com/2010/07/blog-post_20.html' title='پراگ'/><author><name>یرهوگ گوهری</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06451109114942150764</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TKPfebcHYLI/AAAAAAAABUY/sdgeHQrZEeM/S220/22.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TEWR3ZyV7KI/AAAAAAAABLs/WCLI2uj-Df4/s72-c/IMG_9171.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4095489955806477287.post-7908410764521561783</id><published>2010-07-15T04:54:00.000-07:00</published><updated>2010-07-20T06:05:40.148-07:00</updated><title type='text'>اورنج لاین</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA" style="LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-: FAfont-family:Calibri;font-size:12;"  &gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA" style="LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-: FAfont-family:Calibri;font-size:12;"  &gt;یکی دو ساعتی در یک کافی نت نزدیک چک پوینت چارلی نشستم میهمان دخترک بلوند مهربانی که با دستپاچگی کسی که انگلیسی خوب نمی داند تلاش می کرد تا همه سوالات مرا جواب دهد , کافی نت با فضای تاریکش بیشتر به سالن های بیلیارد می مانست تا کافی نت های وطنی که صفحه نمایشگرت هم رو به خیابان است تا در صورت نیاز نهی از منکرت کنند , در همه طرف گفتگو بزبان ترکی جریان داشت و دود سیگار , گویا در برلین مصرف سیگار در فضای بسته هنوز مرسوم است , عجیب است از آلمانی ها , بعید بود توقع نداشتیم , دوستان فرانسوی ما با همه کاربردی که سیگار در زندگی انتلکتوئلانه اشان دارد تن داده اند به این ممنوعیت و یا بتعبیر شعارهای وطنی در مورد حجاب مصونیت , حالا بگذریم از اینکه پاریسی ها که زیر بار حرف زور نمی روند یه ان جی او درست کرده اند برای دفاع از حق سیگار کشیدن آزاد , هر از چند گاهی هم جلوی الیزه بساط راه می اندازند و ساعت ها شعار می دهند که چه ? این کاربا حق شهروندی و مبانی آزادی مغایر است , بابا دلش می خواهد اینقدر سیگار بکشد تا بترکد , به کسی چه , دلشان خوش است وصدایشان از جای گرم در می آید , فرانسوی اند دیگر به چاک دیوار هم گیر می دهند که با " آزادی , برابری و برادری " امان نمی خواند , خلاصه ما که شرمنده خانم وآقای سارکوزی هستیم که چنین مردم ناشکری خدا نصیبشان کرده که روزی ده بار خشتک آقا وبانو را در می آورند , می شورند و در آفتاب پهن می کنند . ایشالله روابط خوب بشود آقا و بانو سفری به ایران بکنند تا بفهمند مردم نجیب و قدرشناس یعنی چه ?&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA" style="LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-: FAfont-family:Calibri;font-size:12;"  &gt;آدرس پایانه اتوبوس های پراگ را هم از دخترک گرفتم و دوباره مقابل چک پوینت چارلی سردرآوردم , با خودم فکر می کردم این ساختمان که الان نیمی اش دوده زده و نیمی دیگرش از ریخت افتاده یه روزی چه سرو صدایی براه انداخته بود , البته خودش نه که معمارش , پیتر آیزنمن چه سوکسه ای داشت درایام دانشجویی ما میان گروه های دانشجوی معماری , چه آسمانی به ریسمان می بافت با آن پاپیون کذایی اش پیتر بزرگ در مکالمه ومجادله با رابر کریر , در نقد کانسترکتیویسم و دفاع از دیکانستراکتیویسم , الحق که " جنگ هفتادو دو ملت همه را عذر بنه " حضور وبقا و تحول بنا ها در گذر زمان &lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;&lt;/span&gt;داستانی است جدای همه قیل و قال های معمار و منتقد , معماری تک وتنها خود رابطه اش را با جامعه انسانی تعریف ودر گذر زمان باز تعریف می کند . وچه تنها بوداین ساختمان در پیری و زوال زودرسش , کسی که آرام آرام , ناباورانه در سکوت میان سالی به وحشت پیری می اندیشد و تنهایی وشاید زوال , خاصه آنکه ثمری هم نداده باشد .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA" style="LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-: FAfont-family:Calibri;font-size:12;"  &gt;این احساس زوال بنا و ترس معماری از وحشت متروک ماندن را یکبار دیگر هنگامی که در شاندیگار هند مجموعه میدان پارلمان و فرمانداری ایالتی اثر لوکورلوزیه را می نگریستم حس کردم , معماری آوانگارد که از سوی مردم مورد استقبال واقع نشده , نگاهش می دارند چون پول گزافی بابتش داده اند ولی دوستش ندارند وکیست که دوست داشتنی نبودن را نفهمد ? کیست که آنرا تحمل کند ? ساختمان در مسیر پیری زودرسی قرار می گیرد که به یقین به مرگ می انجامد و لی از آنجا که در سنت رایج بعد جنگ دوم , میراث نظریات گوناگون در مورد مرمت اجازه نمی دهد تا بنایی در آرامش بمیرد , پیکر مرده را به هزار ترفند نگاه می داریم , حال بوی گند تعفن سبک جهان را بردارد باکی نیست .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA" style="LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-: FAfont-family:Calibri;font-size:12;"  &gt;خسته , یک درمیان , چون شولایی در مسیر باد خیابان نزدیک پایانه را گز می کردم , بنابود هزینه های یک روز برلین از ده یورو تجاوز نکند که حساب ها سر به 60 یورو زد , بس که آب خوردم , بس که گرم بود این شهر . اگر به همین صورت بگذرد بایدازخیر آتن بگذرم که هنری هم نداریم به کسب و کار در سفر , نه سازی می دانم و نه آوازی که تا بخوانم .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA" style="LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-: FAfont-family:Calibri;font-size:12;"  &gt;اتوبوس راس ساعت در پایانه خلوت حاضر شد , اتوبوس راننده وخدمه نو نوار بودند هیچ ربطی به خط یورولاین نداشت که هم بسیار گران بود و کهنه و شلوغ , برای سفری شش ساعته 17 یورو بلیط ناچیز بنظر می رسید خاصه که سرویس داخل اتوبوس شامل کاپوچینوهای پی در پی ولبخندهای گرم و نمکین هم بود . خوابیدم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA" style="LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-: FAfont-family:Calibri;font-size:12;"  &gt;&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;&lt;/span&gt;خورشید که زاییده شد از دل زرد زمین کشتزارهای همه گندم , بیدار شدم , با گردن درد البته , این دومین شب خواب در اتوبوس است , امشب هم در سفر از پراگ به براتیسلاوا قصه همین خواهد بود , فردا شب در وین در هتل خواهم خوابید والبته دوشی و استراحتی افقی که عطری که این خورشید بر تن مسافر راه سوار می کند را مگر که آب بزداید .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA" style="LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-: FAfont-family:Calibri;font-size:12;"  &gt;چکوسلواکی کشوری که نامش در ایام کودکی و نوجوانی معجونی بود از سختی در تلفظ و شرم در فهم ,&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt; &lt;/span&gt;این هم شد آخر اسم , آدم اسم کشورش را می گذارد چکوسلواکی ? چه جایی ما تواند باشد ? نه واقعا برا شما راحت بود ? برای من یکی که نبود , حالا اگر هم ایرادی هم نباشد بقول علمای ما انسان عاقل باید از موضع اتهام بپرهیزد , شاید ازین رو بود که معلمین جغرا فیا ی ما معمولا این کشور را بحال خود می گذاشتند و ذهن دانش آموزان مبتلا به بلوغ را با کابوس هایی اینچنین آشوب نمی کردند , زد و از برکت تلاش&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt; &lt;/span&gt;کاپیتالیست ها , کمونیست ها کاسه کوزه نداشته اشان را جمع کردند و بدین طریق یکی از مشکلات مهم معلمین جغرافیا و دانش آموزان راهنمایی و دبیرستان ما حل شد . البته هنوز مشکلاتی ازین دست در مثلثات و فیزیک باقی مانده که امید واریم که برادران کاپیتالیست آنها را هم بزودی حل کنند تا فرزندان ما با حیا تر از ما تربیت شوند .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA" style="LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-: FAfont-family:Calibri;font-size:12;"  &gt;این اولین سفرم به یک کشور سابقا کمونیست اروپا خواهد بود , ( بجز روسیه که آسیایی حسابش می کنم اگر خرده نگیرید , اینهم از عجایب روزگار است که کشوری که بتنهایی نیمی از آسیا را پوشانده خود را اروپایی می داند که چه ? پاره ای هم در اروپا دارد , قصه ارمنستان و گرجستان و آذربایجان علی اف که مضحکه است ) , هم جمهوری چک با پایتخت نامی اش , پراگ , که پایتخت فرهنگی شرق اروپا دانسته می شود وهم جمهوری اسلواکی با پایتخت نوستالژیکش براتیسلاوا , که برای من شخصا خاطره ای دور را از کتابی در کودکی زنده می کند . می بینید چقدر راحت بود بدون آنکه من زبانم تپق بزند و بی آنکه شما حیایتان تهدید شده باشد اسم هردو کشور را بردم و اتفاقی هم نیافتاد واقعا که این برادران &lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;&lt;/span&gt;آمریکایی به رفقای عبوس و خسیس روس ترجیح دارند , حداقل اینکه حاصل تلاش شان نمی شود چکوسلواکی که هم دو ملت را بزور در اینجا بهم بچسباند و هم ملتی دیگر را در خاورمیانه خجلت زده تلفظ نام این کشور کند , بخاطر این هم هست که چک ها خیلی ازین ناجیان تکزاسی ممنونند و اصرار والتماسشان کرد ه اند که یه رادیویی برای فردای این ملت نجیب &lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;&lt;/span&gt;خاورمیانه ای راه بیاندازند در پراگ که لااقل برای آن جوان هایی که در نوجوانی شرمنده&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt; &lt;/span&gt;تلفظ نام این کشوربوده اند حالا موسیقی پخش کند که جبران شده باشد , والبته که لوطی های تکزاسی هم به مدل فیلم های کابوی جان وین و عشق جاهل های وطنی گفتند چشم رو تخ چشامون و همینی شد که می دونید , همینطور مزقونه که داره می زنه این رادیو از پراگ حالا صداش کی درمیآدحکایت دزده است که می گفت این سازی که من می زنم صداش فردا در می آید , آدم حظ می کنه از هوش این آمریکایی ها و علاقه ای که به فرهنگ کوچه ما دارند برداشته اسم رادیوش را از روی یک مثل عامیانه انتخاب کرده , البته راست می گه قافیه هم که نداشته باشه واقعیت که داره , قصه این یکی را دیگه باید سانسور کرد که از جاده حیا دور خواهیم افتاد و حالا من در پراگ یه یانکی چشم آبی از کجا پیدا کنم تا مرا محیا کند ( این یکی به معنای حیادار یا همان باحیاست وبرعکس ) عجالتا تا چند ساعت بعد .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4095489955806477287-7908410764521561783?l=kmgohari.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmgohari.blogspot.com/feeds/7908410764521561783/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4095489955806477287&amp;postID=7908410764521561783' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/7908410764521561783'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/7908410764521561783'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmgohari.blogspot.com/2010/07/blog-post_15.html' title='اورنج لاین'/><author><name>یرهوگ گوهری</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06451109114942150764</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TKPfebcHYLI/AAAAAAAABUY/sdgeHQrZEeM/S220/22.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4095489955806477287.post-1021291139842631969</id><published>2010-07-14T12:46:00.000-07:00</published><updated>2010-07-14T12:58:04.381-07:00</updated><title type='text'>برلین</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5493851669415469282" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TD4U_FQyIOI/AAAAAAAABJ8/-mUq5X9UvMo/s400/8.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;ساعت 9:45 دقیقه اتوبوس به پایانه یورو لاین در برلین وارد شد،راننده با انگلیسی آلمانی دست وپاشکسته ای حالیمان کرد که این یکی دیگر ایستگاه آخر است و کسی داخل اتوبوس جا خوش نکند. پیاده شدم،آفتاب عمودی شاقول خورشید بود که زمین را متر می کردوسلانه سلانه در دل آسمان می خرامید. چهاردهم ژوئیه مصادف با 23تیرماه 1389دوسال شد که مانده ام بی وقفه در فرنگستان و چه گذشت بر همه ما بویژه درسالی که گذشت،یک چشم اشک و یک چشم خون،وچه جای تعجب که این قصه قرن ها وبلکه هزاره ها ست که می رود برآن خاک بلاکش. حکایت در تاریخ یک جغرافیا زیستن هم همین است دیگر،وچه جای گله که این قصه بر پدرانمان &lt;div&gt;&lt;div align="right"&gt;رفت وبر فرزندانمان نیز می رود&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5493851016098293730" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 294px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TD4UZDd1J-I/AAAAAAAABJs/SNbh3w3fe6E/s400/1.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;بگذریم جدا پاریس جای دیگری می نشیند در قیاس با شهرهایی ازین دست که برلین،تمام آنچه را که بنا داشتم تا ببینم در نیم روزی &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دیدم،از رایشتاک تا پوتسدامر پلاتس و از دی زد بانک تا چک پوینت چارلی تنها مانده که به باقی مانده دیوار برلین هم سرکی بکشم که خوانده ام موزه گرافیتی و هنر معاصر شده ،ساعت 11:30 امشب هم که باید با اتوبوس بسمت پراگ حرکت کنم، میراث خاندان هابسبورگ و امپراطوری اطریش-هانگری که چندان به میراث برانش وفا نکرد و امپراطوری که سری در وین داشت و دستی در بوداپست به جنگ اول همه را زمین گذاشت تا ازدلش جمهمری هایی نوپدیدچند سالی بپایند تا که نازیسم رایش دوباره طومارشان را درنوردد.&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5493852163005974242" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 300px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TD4Vb0B7huI/AAAAAAAABKE/hCPNXy1wQ_8/s400/6.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;برلین باهمه بناهای نوپیدا و نظم پنهانی که همه جا احساسش می توان کرد،بسختی زخم خورده گذشته است ،یادگارهای گشتاپو ، موزه های هولو کاست و جابجا زمین های بایر در دل شهر به زخم هایی چرکین از آنچه رفته است براین مردم حکایت می کند، غرور شکسته و شرمساری چنان براین کالبد چنگ انداخته که حتی کوشش و نظم موفق امروزش نمی تواند آنرا پنهان کند،شهر چهره ای کتک خورده است که بزکش کرده باشند، همه چیز بنظر درست می آید اما طوفان را می توان بویید در آسمان شهر،شهری غمگین که مرا باخود برد به واویلای سال هایی نه چندان دور.&lt;br /&gt;افسوس که تاریخ را حتی با برترین تکنولوژی هم نمی توان رفو کرد ،افسوس &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4095489955806477287-1021291139842631969?l=kmgohari.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmgohari.blogspot.com/feeds/1021291139842631969/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4095489955806477287&amp;postID=1021291139842631969' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/1021291139842631969'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/1021291139842631969'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmgohari.blogspot.com/2010/07/blog-post_6539.html' title='برلین'/><author><name>یرهوگ گوهری</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06451109114942150764</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TKPfebcHYLI/AAAAAAAABUY/sdgeHQrZEeM/S220/22.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TD4U_FQyIOI/AAAAAAAABJ8/-mUq5X9UvMo/s72-c/8.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4095489955806477287.post-1230575849946656111</id><published>2010-07-14T12:44:00.000-07:00</published><updated>2010-07-14T12:46:34.893-07:00</updated><title type='text'>اولین بد شانسی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;این دفعه آخری است که در 13ام ماهی کاری مهم را شروع می کنم،حالا هرکه هر چه می خواهد بگوید، با کوله پشتی 30کیلویی به دوش و پس از ساعت ها گشتن در خیابان های پاریس سرانجام اتوبوس شب به فرودگاه اورلی را پیدا کردم،هیکل سنگین اتوبوس،غول شب بود که در سکوت شبانه پاریس اشباح خواب آلوده وخسته را بدوش می گرفت تا هر کدام را در مکانی رها کند. تن خسته را کشاندم بر صندلی و دمی چشم ها به مهمانی خواب رفتند.&lt;br /&gt;از پله های فرودگاه که بالا آمدم آوار باطل شدن پرواز به مقصد برلین بر من هوار شد،حیران سرگشتگی یک آغازبودن هم خود داستانی است. مانند مواردی ازین دست در ایران شرکت هواپیمایی ظاهرا از دستش هیچ برنمی آمد مگر دادن بلیطی دیگر در چند روز آینده.این هم سفر ازپیش برنامه ریزی شده،عجالتا علاوه بر بلیط هواپیما هزینه یک شب هتل در برلین و بلیط اتوبوس به مقصد پراگ را هم بایداز دست رفته می دانستم، جمعا صدوهفتادویک یوروی ناقابل،اینها به کنار یک روز از دوروز اقامت در برلین را از دست داده بودم.از قدیم گفتن هیچ ارزانی بی دلیل نیست،این بار اول نیست که شرکت ایزی جت پروازش را باطل می کند چند بار برای دوستانم پیش آمده بود خاصه که آنها هم کله سحر برای رسیدن به فرودگاه ماجراها از سر گذرانده بودند،ولی کو چشم عبرت گیر،همینکه قیمت وسوسه برانگیز بلیط را می بینی چراغ عقل به پفی خاموش می شود. چاره ای نبود ساعت شش صبح به هیچ چیز دیگر فکر نمی شد کرد مگر اتوبوس که همیشه بود حالا اگر کمی هم شانس داشتی یه جای مناسب و یه ساعت مناسب هم پیدا می کردی که دیگه عالی بود.فکر قطار را هم از سربیرون کردم که قیمت بلیط روزش با بروآرد من تناسبی نداشت خاصه در سفری اینچنین.&lt;br /&gt;بلیط اتوبوس را گرفتم و ساعت هفت بعد از ظهر همهن روز پاریس زیبا را به مقصد برلین ترک کردم، دلی بشوق دیدن دیار ویاران شاد و دلی به فکردرس ها و کارها به دلهره،چه می توان کرد دراین روزگاربزرگسالی که فراغت خیال را در بازی های کودکی جا گذاشته ایم، ولاجرم باید رفت که پرنده رفتنی است.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4095489955806477287-1230575849946656111?l=kmgohari.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmgohari.blogspot.com/feeds/1230575849946656111/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4095489955806477287&amp;postID=1230575849946656111' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/1230575849946656111'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/1230575849946656111'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmgohari.blogspot.com/2010/07/blog-post_4539.html' title='اولین بد شانسی'/><author><name>یرهوگ گوهری</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06451109114942150764</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TKPfebcHYLI/AAAAAAAABUY/sdgeHQrZEeM/S220/22.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4095489955806477287.post-916431909233673472</id><published>2010-07-14T12:43:00.000-07:00</published><updated>2010-07-14T12:44:44.643-07:00</updated><title type='text'>پاریس- تهران</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;سودا زده مسافر راه بودن را ویم وندرس در فیلم زیبای پاریس- تگزاس در شخصیت قهرمان فیلم تصویر کرده بخوبی ،مدت ها بود که دنبال فرصتی می گشتم تاسودایی سفری ازین دست باشم که دست داد و بعد سالی کار سنگین وبی وقفه معماری , پاداش پایان کار آنقدر بود تا بتوانم این سفر را شدنی بدانم،بنابراین کویری ساکن شماره 9خیابان برن پاریس سفرش را با 600 یورو از پاریس تا تهران طرح کرد سفری که بنا داشت تا اروپا را به قصد ایران وبا گذراندن کشورهای میان راه زمینی طی کند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4095489955806477287-916431909233673472?l=kmgohari.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmgohari.blogspot.com/feeds/916431909233673472/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4095489955806477287&amp;postID=916431909233673472' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/916431909233673472'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/916431909233673472'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmgohari.blogspot.com/2010/07/blog-post_2972.html' title='پاریس- تهران'/><author><name>یرهوگ گوهری</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06451109114942150764</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TKPfebcHYLI/AAAAAAAABUY/sdgeHQrZEeM/S220/22.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4095489955806477287.post-2111256527868803636</id><published>2010-07-14T12:41:00.000-07:00</published><updated>2010-07-14T12:59:58.865-07:00</updated><title type='text'>ناسازگاری همسفر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;سفری که بنا بود تا خستگی تن ما را بتکاند و قاتق نان مان شود شد قاتل جان از ناسازگاری همسفر در طول راه، به مارسی که رسیدیم فقط به بازگشت فکر می کردم و رهایی ازهمراه بد قلق که نه می دانست چه می خواهد ببیند و نه دل می داد تا راهی را به پایان برم، این بود که هرچه زودتر سفر را بپایان بردیم و دوستیی را هم ،که بحقیقت گفته اند که آنکه بسفر نه همراه ،بدوستی نیز نه براه خواهد بود، ازین رو همان شرح محتصر آغاز کافی است، که بیهوده است خاطرات ناخوشایند را کاویدن. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4095489955806477287-2111256527868803636?l=kmgohari.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmgohari.blogspot.com/feeds/2111256527868803636/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4095489955806477287&amp;postID=2111256527868803636' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/2111256527868803636'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/2111256527868803636'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmgohari.blogspot.com/2010/07/blog-post_14.html' title='ناسازگاری همسفر'/><author><name>یرهوگ گوهری</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06451109114942150764</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TKPfebcHYLI/AAAAAAAABUY/sdgeHQrZEeM/S220/22.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4095489955806477287.post-2233309205109951149</id><published>2010-05-03T17:26:00.000-07:00</published><updated>2010-07-14T13:01:19.865-07:00</updated><title type='text'>سفر</title><content type='html'>&lt;p align="right"&gt;سفر شروع شد.خفقان سرمای پاریس گذشته است انگار مدتی.پیشنهاد دوستی برای سفر به جنوب مغتنم بود پس سفر شروع شد.اتومبیلی به کرایه گرفتم برای سه روزآخر هفته به قرار صدو هفتاد یورو. سواری نو بود ،مشکی براق.خاکستری بوی پلاستیک وپارچه ذهن را نوازش می کرد به آرامی .نگاهی و وراندازی ،بزرگتر از آن بود که انتظار می رفت. نعش کشی بود که نعش دو خسته از کار روزانه را می خواست ببرد به جنوب بیاندازد ور دل آفتاب مارسی تا بلکه جانی بگیرند.ه&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;قصه روشن کردن سواری خودش حکایتی شد. طول کشید تا دوتایی عقل روی هم گذاشتیم تا بفهمیم که باید کارت کلید را در شکافی قرار دهیم و دگمه ای را فشار دهیم ،هیچ چیز این شیوه راه انداختن ماشین به کلید چرخاندن های مرسوم نسل قدیم نمی برد.ه&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;سواری با صدای ناله ای از سر اعتراض روشن شد،از خواب بیدارش کرده بودیم،بیچاره سواری، خسته بود گویا،تازه شاید سواری داده بود به مسافرین دیگر. شاید نو بود ناز می کرد ،خیلی ساده،کرشمه می آمد با ما. راه افتاد آخر ولی هنوز پا نمی داد،دو سه دور در همان پارکینگ ما را دور خودمان چرخاند تا به میدان رسید،سرکشی می کرد،ناز می کرد.ه&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;برج ساعت ایستگاه قطار سینه یه سینه ستون میدان باستیل ایستاده بود ،خمیازه زمستان منت سر پاریس دارد هنوز،انگار بسادگی نمیخواهد دست ازسر ما بکشد .دست کم سه بار سرما خورده ام در این فصل ، نمی رود که نمی رود ،هر بار که قدمی پس کشیده دوباره بعداز دوروز خودش رابر ما هوار کرده، پس گفتم بزنیم بدل جاده بلکه گشایشی شد. جخ حالا که شیون سرما حال بهار پاریس راگرفته سفری به پرووانس مزاج شیرخشتی مان را استراحتی بدهد کمی.ه .&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4095489955806477287-2233309205109951149?l=kmgohari.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmgohari.blogspot.com/feeds/2233309205109951149/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4095489955806477287&amp;postID=2233309205109951149' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/2233309205109951149'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4095489955806477287/posts/default/2233309205109951149'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmgohari.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='سفر'/><author><name>یرهوگ گوهری</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06451109114942150764</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/__YWVUo_wIFc/TKPfebcHYLI/AAAAAAAABUY/sdgeHQrZEeM/S220/22.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
